محمد بن حسين البيهقي
515
تاريخ بيهقى ( فارسي )
نمود و ظاهر گردانيد ؛ اول اقامت تعزيت برادر فرمود و به حقيقت بدانيد 1 كه اين رمه را شبانى آمد كه ضرر گرگان و ددگان 2 بيش 3 نبينند ، و لشكرى كه دلهاى ايشان بشده بود ، به بخشش پادشاهانه همه را زنده و يكدل و يك دست كرد و سخن متظلّمان و ممتحنان 4 شنيد و داد بداد ؛ چشم بد دور كه نوشيروانى 5 ديگر است . و اگر كسى گويد « بزرگا و با رفعتا 6 كه كار امارت است ، اگر بدست پادشاه كامگار و كاردان محتشم افتد ، بوجهى بسربرد و از عهدهء آن چنان بيرون آيد كه دين و دنيا او را بدست آيد و اگر بدست عاجزى افتد ، او بر خود درماند و خلق بر وى » ، معاذ اللّه 7 كه خريدهء نعمتهايشان 8 باشد كسى و در پادشاهى ملوك اين خاندان سخن ناهموار گويد ؛ امّا پيران جهانديده و گرم و سرد روزگار چشيده از سر شفقت و سوز گويند فلان كارى شايسته كرد و فلان را خطايى بر آن داشت ، و از آدم الى يومنا هذا 9 چنين بوده است . و در خبر است : انّ رجلا جاء الى النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، قال له بئس الشيء الأمارة ، فقال عليه السّلام نعم الشيء الأمارة ان اخذها بحقّها و حلّها ، و اين حقّها و حلّها 10 ؟ سلطان معظّم بحقّ و حلّ گرفت و آن نمود كه پادشاهان محتشم نمايند . و ديگر حديث : چون كسرى پرويز 11 گذشته شد ، خبر به پيغمبر عليه السّلام رسيد . گفت : من استخلفوا ؟ قالوا : ابنته بوران . قال عليه السّلام لن يصلح قوم اسندوا امرهم الى امرأة 12 . اين دليل بزرگتر 13 است كه مردى شهم 14 كافى محتشم بايد ملك را ، كه چون برين جمله نباشد ، مرد و زن يكى است . و كعب احبار 15 گفته است : مثل سلطان و مردمان چون خيمهء محكم بيك ستون است برداشته 16 و طنابهاى آن بازكشيده و به ميخهاى محكم نگاه داشته ، خيمهء مسلمانى ملك 17 است و ستون پادشاه و طناب و ميخها رعيت ؛ پس چون نگاه كرده آيد ، اصل ستون است و خيمه بدان بپاى است ، هرگه كه او سست شد و بيفتاد ، نه خيمه ماند و نه طناب و نه ميخ . و نوشيروان گفته است : در شهرى مقام مكنيد كه پادشاهى قاهر و قادر و حاكمى عادل و بارانى دائم و طبيبى عالم و آبى روان نباشد ، و اگر همه باشد و پادشاه قاهر 18 نباشد ، اين چيزها همه ناچيز گشت 19 ، تدور هذه الأمور بالأمير كدوران الكرة على القطب