محمد بن حسين البيهقي

509

تاريخ بيهقى ( فارسي )

هزار درم بخشيد و گفت بر اثر 1 بسه روز حركت كنم . و جواب نامه برين جمله بود كه « فرمان عالى رسيد بخطّ خواجه بونصر مشكان آراسته بتوقيع و درج 2 آن ملطّفهء بخطّ عالى ، و بنده آن را بر سر و چشم نهاد 3 . و بونصر مشكان نيز ملطّفه‌يى نبشته بود بفرمان عالى و سخنى در گوش بنده افگنده 4 كه از آن سخت بشكوهيد 5 بدان سبب كه چيزى شنود كه نه بابت اوست 6 و هرگز بخاطر نگذشته است و خويشتن را محلّ آن نداند . خيلتاش را بازگردانيد و اين شغل را كه بنده ميراند به بو نصر برغشى مفوّض 7 خواهد كرد كه مردى كافى و پسنديده است . و هارون 8 سخت خردمند و خويشتن‌دار است ، ان شاء اللّه تعالى كه در غيبت بنده همچنين بماند . و عبد الجبّار 9 را با خويشتن مىآرد بنده بر حكم فرمان عالى تا پخته 10 بازگردد و سعادت خدمت درگاه عالى يافته 11 . بنده بر اثر خيلتاش بسه روز ازينجا برود تا به زودى بدرگاه عالى رسد . » و جواب استادم نبشته بود هم به مخاطبهء معتاد 12 : الشّيخ الجليل السّيد ابى نصر بن مشكان ، احمد عبد الصّمد صغيره و وضيعه 13 ، و با وى سخن بسيار با تواضع رانده ، چنان كه بونصر از آن شگفت داشت و گفت « تمام مردى 14 است اين مهتر ، وى را شناخته بودم امّا ندانستم كه تا اين جايگاه است » و نامه‌ها به نزديك امير برد . چون خبر آمد كه خواجه نزديك نشابور رسيد ، امير فرمود تا همگنان باستقبال روند . همه بسيچ 15 رفتن كردند ، تا خبر يافتند ، وى بدرگاه آمده بود با پسر روز چهارشنبه غرّهء ماه جمادى الاولى . مردم كه مىرسيدند وى را سلام مىگفتند . و امير بار داد و آگاه كردند كه خواجه احمد رسيده است ، فرمود كه پيش بايد آمد . دو سه جاى زمين بوسه داد و به ركن 16 صفّه بايستاد . امير سوى بلگاتگين اشارتى كرد ، بلگاتگين حاجبى را اشارت كرد و مثال داد تا وى را به صفّه آورد و سخت دور از تخت بنشاند ، و هزار دينار از جهت خواجه احمد نثار 17 بنهادند ، و وى عقدى گوهر - گفتند هزار دينار قيمت آن بود - از آستين بيرون گرفت ، حاجب بلگاتگين از وى بستد و حاجب بو النّضر را داد تا پيش امير بنهاد . امير احمد را گفت : كار خوارزم و هارون و لشكر چون ماندى 18 ؟ گفت : به فرّ دولت عالى بر مراد 19 ، و هيچ خلل نيست . امير گفت رنج