محمد بن حسين البيهقي
510
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ديدى ، ببايد آسود . خدمت كرد 1 و بازگشت ، و اسب به كنيت 2 خواستند ، بتعجيل مرتّب كردند و بازگشت به سراى بو الفضل ميكائيل كه از بهر وى پرداخته بودند 3 و راست كرده فرودآمد و پسرش به سراى ديگر نزديك خانهء پدر . و وكيل 4 را مثال بود تا خوردنى و نزل 5 فرستادند سخت تمام . و هر روز بدرگاه مىآمد و خدمت مىكرد و بازمىگشت . چون سه روز بگذشت ، امير فرمود تا او را به طارم نزديك صفّه بنشاندند و امير نيز مجلس خويش خالى كرد ، و بو نصر مشكان و بو الحسن عقيلى و عبدوس در ميان پيغام بودند ، و آن خالى بداشت تا نماز پيشين 6 و بسيار سخن رفت در معنى وزارت ، تن درنمىداد و گفت : بنده غريب است ميان اين قوم و رسم اين خدمت نمىشناسد ، وى را همين شاگردى 7 و پايكارى 8 صوابتر - و آن قصّه اگر رانده آيد ، دراز گردد - آخر قرار گرفت و وزارت قبول كرد و پيش امير آوردند و دلگرمى و نواخت از مجلس عالى و لفظ مبارك بيافت و بازگشت بدانكه مواضعه نبيسد 9 برسم و درو 10 شرايط شغل درخواهد . و اسبش هم به كنيت خواستند 11 . و مردمان را چون مقرّر شد وزارت او ، تقرّب نمودند و خدمت كردند . و مواضعه نبشت و نزديك استادم فرستاد و امير بخطّ خود جواب نبشت و هر چه خواسته بود و التماس 12 نموده 13 اين شرايط اجابت فرمود 14 . و خلعتى سخت فاخر راست كردند و دوشنبه ششم جمادى الاولى خلعت پوشانيدند ، كمر هزارگانى 15 بود در آن ، و حاجب بلگاتگين بازوى وى گرفت و نزديك تخت بنشاند . امير گفت : مبارك باد خلعت بر ما و بر خواجه و بر لشكر و بر رعيّت . خواجه برپاىخاست و خدمت كرد و عقدى 16 گوهر قيمت پنج هزار دينار پيش امير بنهاد . امير يك انگشترى پيروزه نام امير نبشته بر آنجا 17 بدست خواجه داد و گفت اين انگشترى مملكت است ، به خواجه داديم و وى خليفهء ماست ، بدلى قوى و نشاطى تمام كار پيش بايد گرفت كه پس از فرمان ما فرمان وى است در هر كارى كه بصلاح دولت و مملكت بازگردد . خواجه گفت : بنده فرمان بردار است و آنچه جهد بايد كرد و بندگى است بكند تا حقّ نعمت خداوند شناخته باشد . و زمين بوسه داد و بازگشت . و غلامى از آن وى را