محمد بن حسين البيهقي

503

تاريخ بيهقى ( فارسي )

اين همه روز مرگ يكسانند * نشناسى ز يكديگرشان باز [ رأى زدن امير در باب انتخاب وزير ] امير مسعود چون بار بگسست ، خلوت كرد با اعيان و اركان و سپاه سالار على دايه و حاجب بزرگ بلگاتگين و بو الفتح رازى عارض و بوسهل حمدوى و بونصر مشكان ، پس گفت : خواجه احمد گذشته شد ، پيرى پردان 1 و با حشمت قديم 2 بود و ما را بىدردسر مىداشت 3 . و ناچار وزيرى مىبايد كه بىواسطه 4 كار راست نيايد ، كدام كس را شناسيد كه بدين شغل بزرگ قيام كند ؟ گفتند : خداوند بندگان را مىداند از آن خود 5 و آنان كه بركشيدهء 6 خداوند ماضىاند 7 ، هر كرا اختيار كند ، همگان او را مطيع باشند و حشمت شغل وى را نگاه دارند و كس را زهره نباشد كه بر رأى رفيع 8 خداوند اعتراض كند . گفت : رويد 9 آنجا و خالى بنشينيد كه جايگاه دبيران است . و به طارم 10 كه ميان باغ بود بنشستند كه جايگاه ديوان رسالت بود . بونصر را بازخواند و گفت : پدرم آن وقت كه احمد را بنشاند 11 ، چند تن را نام برده بود كه بر حسنك قرار گرفت ، آن كسان را بگوى . بونصر گفت : بو الحسن سيّارى [ را ] سلطان گفت مردى كافى است اما بالا 12 و عمامه 13 او را دوست ندارم ، كار وى صاحب ديوانى 14 است كه هم كفايت دارد و هم امانت ؛ و طاهر مستوفى را گفت « او از همه شايسته‌تر است ، اما بسته كار 15 است و من شتاب‌زده 16 ، در خشم شوم ، دست و پاى او از كار بشود . و بو الحسن عقيلى نام و جاه و كفايت دارد ، امّا روستايى طبع 17 است و پيغامها كه دهم جزم نگذارد و من بر آن كه او بىمحابا 18 بگويد خو كرده‌ام و جواب ستده 19 بازآرد . و بوسهل حمدوى بركشيدهء ماست و شاگردى احمد حسن بسيار كرده است ، هنوز جوان است ، مدتى ديگر شاگردى كند تا مهذّب‌تر گردد ، آنگاه كارى با نام را شايد ، و نيز شغل غزنين و حدود آن سخت بزرگ است و كسى بايد كه ما را بىدردسر دارد . و حسنك حشمت گرفته است 20 ، شمار 21 و دبيرى 22 نداند ، هر چند نايبان او شغل نشابور راست مىدارند و اين بقوّت او مىتوانند كرد . احمد عبد الصّمد شايسته‌تر از همگان است ، آلتونتاش چنويى 23 ديگر ندارد و خوارزم ثغرى 24 بزرگ است » ، احوال اين قوم ، زندگانى خداوند دراز باد 25 ، برين جمله رفت . سلطان 26 آخر بحسنك