محمد بن حسين البيهقي
504
تاريخ بيهقى ( فارسي )
داد و پشيمان شد . اكنون همه برجاىاند 1 مگر حسنك ؛ و خداوند هم بندگان و چاكران شايسته دارد . امير گفت : نام اين قوم ببايد نبشت و بر اعيان عرضه كرد 2 . بونصر نبشت و نزديك آن قوم رفت ، گفتند هريك از ديگرى شايستهترند و خداوند داند كه اعتماد بر كدام بنده بايد كرد . امير بونصر را گفت : بو الحسن سيّارى صاحبديوانى رى و جبال 3 دارد و آن كار بد و نظامى گرفته است ، و بوسهل حمدوى به رى خواهد رفت كه از طاهر دبير جز شراب خوردن و رعونت 4 ديگر كارى برنيايد ، و طاهر مستوفى ديوان استيفا 5 را به كار است ، و بو الحسن عقيلى مجلس ما را 6 . و چنان كه سلطان به آخر ديده بود 7 دلم بر احمد عبد الصّمد قرار مىگيرد كه لشكرى بدان بزرگى و خوارزمشاه مرده را به آموى داند آورد 8 و دبيرى و شمار و معاملات نيكو داند ، و مردى هوشيار است . بونصر گفت : سخت نيكو انديشيده است ؛ در ايّام خلفاء بنى عباس و روزگار سامانيان كدخدايان امرا 9 و حجّاب را وزارت دادهاند ، و كثير كدخداى بو الحسن سيمجور بود كه بو القاسم 10 نبسهء 11 اوست و چند بار او را سامانيان از بو الحسن 12 بخواستند تا وزارت دهند ، بو الحسن شفيعان 13 انگيخت كه جز وى كس ندارد . و كار خوارزم اكنون منتظم است و عبد الجبّار پسر خواجه احمد چون پدرش درجهء وزارت يافت ، بسر تواند برد 14 . امير فرمود تا دوات آوردند و بخطّ خويش ملطّفهيى نبشت سوى احمد برين جمله كه « با خواجه ما را كارى است مهم بر شغل مملكت ، و اين خيلتاش 15 را بتعجيل فرستاده آمد . چنان بايد كه در وقت كه 16 برين نبشته كه بخطّ ماست واقف گردى ، از راه نسا 17 سوى درگاه آيى و بخوارزم درنگ نكنى . » و ملطّفه به بونصر داد و گفت : بخطّ خويش چيزى نبيس 18 ، خطاب شيخى و معتمدى كه دارد 19 و ياد كند 20 كه اگر به غيبت وى خللى افتد بخوارزم ، معتمدى بجاى خود نصب كند ؛ و عبد الجبّار پسر خود را با خود دارد كه چون حرمت بارگاه بيابد با خلعت و نواخت و قاعده و ترتيب بخوارزم بازگردد . و از خويشتن نيز نامه نويس و مصرّح 21 بازنماى كه « از براى وزارت تا وى را داده آيد خوانده شده است و در سرّ سلطان با من گفته است » تا مرد