محمد بن حسين البيهقي
502
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بزرگ احمد جان بمجلس عالى داد . امير گفت « دريغ احمد يگانهء روزگار ، چنو كم يافته مىشود » و بسيار تأسّف خورد و توجّع 1 نمود و گفت : اگر باز فروختندى ، ما را هيچ ذخيره از وى دريغ نبودى 2 . بونصر گفت : اين بنده را اين سعادت بسنده 3 است كه در خشنودى خداوند گذشته شد . و بديوان آمد . و يكدو ساعت انديشهمند بود و در مرثيهء او قطعهيى گفت ، در ميان ديگر نسختها بشد ، مرا اين يك بيت به ياد بود ، شعر : يا ناعيا بكسوف الشّمس و القمر * بشّرت بالنّقص و التّسويد و الكدر 4 به مرگ اين محتشم شهامت و ديانت و كفايت و بزرگى بمرد . و اين جهان گذرنده را خلود نيست و همه بر كاروانگاهيم و پس يكديگر مىرويم و هيچكس را اينجا مقام نخواهد بود ، چنان بايد زيست كه پس از مرگ دعاى نيك كنند . و خواجه بونصر مشكان كه اين محتشم را مرثيه گفت ، هم بهرات بمرد ، بجاى خود بيارم . و پسر رومى 5 درين معنى نيكو گفته است ، شعر : و تسلبنى الايّام كلّ وديعة * و لا خير فى شيء يردّ و يسلب كستنى رداء من شباب و منطقا * فسوف الّذى قد ماكستنيه ينهب 6 و بعجب بماندهام از حرص و مناقشت با يكديگر و چندين وزر و و بال و حساب و تبعت ، كه درويش گرسنه در محنت و زحير و توانگر با همه نعمت ، چون مرگ فراز آيد ، از يكديگر بازشان نتوان شناخت مرد آن است كه پس از مرگ نامش زنده بماند . رودكى 7 گفت ، قطعه : زندگانى چه كوته و چه دراز * نه به آخر بمرد بايد باز ؟ 8 هم به چنبر 9 گذار خواهد بود * اين رسن را اگر چه هست دراز خواهى اندر عنا 10 و شدّت زى * خواهى اندر امان بنعمت و ناز خواهى اندكتر از جهان بپذير * خواهى از رى بگير تا بطراز 11 اين همه باد ديو بر جان است 12 * خواب را حكم نى مگر كه مجاز