محمد بن حسين البيهقي
501
تاريخ بيهقى ( فارسي )
چيزى بازنگشت 1 ، اما مشتى زوائد 2 فراهم نهادهاند و مستوفيان از بيم خواجه احمد نانى كه او و كسان او خورده بودند در مدّت صاحبديوانى و مشاهرهاى كه استدهاند آن را جمع كردند و عظمى 3 نهادند . آنچه دارد ، براى فرمان خداوند دارد ، چون گذاشته نيامد كه به بنده قصدى كردند 4 . بونصر گفت : اين همه گفته شود و زيادت ازين ، امّا بازگوى حديث نامه كه چه بود كه مرد نرم شد ، چون بخواند ، تا فردا عبدوس با امير بگويد . گفت : « فرمان امير محمود بود بتوقيع وى 5 تا خواجه احمد را ناچيز كرده آيد ، چه قصاص 6 خونها كه بفرمان وى ريخته آمده است ، واجب شده است » ، من پادشاهى چون محمود را مخالفت كردم و جواب دادم كه كار من نيست ، تا مرد 7 زنده بماند . و اگر مرا مراد بودى ، در ساعت وى را تباه كردندى . چون نامه بخواند شرمنده شد و پس از بازگشتن شما بسيار عذر خواست . » و عبدوس رفت و آنچه رفته بود ، بازگفت . امير گفت : خواجه بر چه جمله است ؟ گفت : ناتوان است و از طبيب پرسيدم ، گفت : بزاد برآمده 8 است و دو سه علّت متضادّ 9 ، دشوار است علاج آن . اگر ازين حادثه بجهد 10 ، نادر باشد . امير گفت « ابو القاسم كثير را ببايد گفت تا خويشتن را به دو دهد 11 و لجوجى 12 و سخت سرى 13 نكند كه حيفى 14 بر او گذاشته نيايد . و ما درين هفته سوى نشابور بخواهيم رفت ، بو القاسم را با خواجه اينجا ببايد بود تا حال نالانى وى چون شود . » و بدين اميد بو القاسم زنده شد . هژدهم محرّم سلطان از هرات بر جانب نشابور رفت و خواجه بهرات بماند با جملهء عمّال 15 . و امير غرّهء صفر بشادياخ فرودآمد 16 ، و آن روز سرمايى سخت بود و برفى قوى . و مثالها داده بود تا وثاق 17 غلامان و سرايچهها 18 ساخته بودند به نشابور نزديك به دو ، و دور تر قوم را فرودآوردند 19 . شنبه اسكدار 20 هرات رسيد كه خواجه احمد بن حسن پس از حركت رايت عالى بيك هفته گذشته شد ، پس از آنكه بسيار عمّال را بيازرد . و استادم چون نامه بخواند ، پيش امير شد و نامه عرضه كرد ، گفت : خداوند عالم را بقا باد ، خواجهء