محمد بن حسين البيهقي
500
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بنويسد و بعبدوس دهد تا او را بدرگاه آرند و آفتاب تا سايه نگذارند 1 تا آنگاه كه مال بدهد . » گفت : مستوفيان را ذكرى 2 نبشتند و بعبدوس دادند . و گفت : بو القاسم را با وى بدرگاه بايد فرستاد . بونصر و عبدوس گفتند : اگر رأى خداوند 3 بيند ، از پيش خداوند برود . گفت لا و لا كرامة 4 . گفتند : پير است و حقّ خدمت دارد . ازين نوع بسيار گفتند تا دستورى داد 5 . پس بو القاسم را پيش آوردند ، سخت نيكو خدمت كرد 6 ، و بنشاندش 7 . خواجه گفت : چرا مال سلطان ندهى ؟ گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، هر چه به حق فرودآيد 8 و خداوند با من سرگران ندارد ، بدهم . گفت : آنچه بدزديدهاى ، بازدهى 9 و باد وزارت 10 از سر بنهى ، كس را به تو كارى نيست . گفت فرمانبردارم ، هر چه به حق باشد بدهم و در سر باد وزارت نيست و نبوده است ، اگر بودستى 11 ، خواجهء بزرگ بدين جاى نيستى 12 ، بدان قصدهاى بزرگ كه كردند در باب وى . گفت از تو بود 13 يا از كسى ديگر ؟ بو القاسم دست بساق موزه فروكرد و نامهيى برآورد و بغلامى داد تا پيش خواجه آن را برد . برداشت و بخواند و سر مىپيچيد بدست خويش 14 ، چون به پايان رسيد ، باز بنوشت 15 و عنوان پوشيده كرد و پيش خود بنهاد . زمانى نيك انديشيد و چون خجلگونهيى 16 شد . پس عبدوس را گفت بازگرد تا من امشب مثال دهم تا حاصل و باقى 17 وى پيدا آرند و فردا با وى بدرگاه آرند ، تا آنچه رأى خداوند بيند بفرمايد . عبدوس خدمت كرد و بازگشت و بيرون سراى بايستاد تا بونصر بازگشت . چون به يكديگر رسيدند ، بونصر را گفت عبدوس : عجب كارى 18 ديدم ، در مردى پيچيده 19 و عقابين حاضر آورده و كار بجان رسيده و پيغام سلطان بر آن جمله رسيده ، كاغذى بدست وى داد ، بخواند ، اين نقش بنشست 20 ! بونصر بخنديد . گفت : اى خواجه ، تو جوانى ، هم اكنون او را رها كند ؛ و بو القاسم مىآيد به خانهء من ، تو نيز در خانهء من آى . نماز شام بو القاسم به خانهء بونصر آمد و وى را و عبدوس را شكر كرد بر آن تيمار 21 كه داشتند و سلطان را بسيار دعا گفت بدان نظر بزرگ 22 كه ارزانى داشت . و درخواست كه بوجهى نيكوتر امير را گويند و بازنمايند 23 كه از بيت المال بر وى