محمد بن حسين البيهقي

496

تاريخ بيهقى ( فارسي )

او ، با او نشستندى و كس بجاى نياوردى . و باغى داشت محمّدآباد كرانهء شهر ، آنجا بودى بيشتر ، و اگر محتشمى گذشته شدى 1 ، وى به ماتم آمدى . و ديدم او را كه به ماتم اسماعيل ديوانى آمده بود ، و من پانزده‌ساله بودم ، خواجه امام سهل صعلوكى 2 و قاضى امام ابو الهيثم 3 و قاضى صاعد و صاحب ديوان نشابور و رئيس پوشنگ و شحنه بگتگين ، حاجب امير سپاه سالار 4 ، حاضر بودند ، صدر 5 بوى دادند و وى را حرمتى بزرگ داشتند . چون بازگشت ، اسب خواجهء بزرگ خواستند 6 . و هم برين خويشتن‌دارى و عزّ گذشته شد . امير محمود وى را خواجه خواندى و خطاب او هم برين جمله نبشتى . و چند بار قصد كرد كه او را وزارت دهد ، تن در نداد . و مردى بود به نشابور كه وى را ابو القاسم رازى گفتندى و اين مرد بو القاسم 7 كنيزك پروردى 8 و نزديك امير نصر آوردى و با صله بازگشتى 9 . و چند كنيزك آورده بود وقتى ، امير نصر بو القاسم را دستارى 10 داد و در باب وى عنايت نامه‌يى 11 نبشت . نشابوريان او را تهنيت كردند ، و نامه بياورد ، بمظالم برخواندند 12 . از پدر شنودم كه قاضى بو الهيثم پوشيده گفت - و وى مردى فراخ مزاح بود - اى بو القاسم ، ياد دار ، قوّادى 13 به از قاضىگرى 14 . و بو المظفر برغشى آن ساعت از باغ محمّدآباد مىآمد ، بو القاسم رازى را ديد اسب قيمتى برنشسته 15 و ساختى گران افكنده زراندود و غاشيه‌يى فراخ پرنقش و نگار 16 . چون بو المظفّر برغشى را بديد ، پياده شد و زمين را بوسه داد . بو المظفّر گفت : مبارك باد خلعت سپاه‌سالارى 17 ! . ديگرباره خدمت كرد . بو المظفّر براند ، چون دور تر شد ، گفت ركابدار را كه آن غاشيه زير آن ديوار بيفگن . بيفگند و زهره نداشت كه بپرسيدى . هفته‌يى درگذشت ، بو المظفر خواست كه برنشيند ، ركابدار نديمى را گفت : در باب غاشيه چه مىفرمايد ؟ نديم بيامد و بگفت . گفت : دستارى 18 دامغانى در قبا بايد نهاد ، چون من از اسب فرودآيم ، بر صفّهء 19 زين پوشيد . همچنين كردند تا آخر عمرش . و ندماى قديم 20 در ميان مجلس اين حديث بازافگندند 21 ، بو المظفّر گفت : چون بو القاسم رازى غاشيه‌دار شد ، محال 22 باشد پيش ما غاشيه برداشتن ، اين حديث به نشابور فاش شد و خبر بامير محمود رسيد ، طيره 23 شد و برادر 24 را ملامت