محمد بن حسين البيهقي
495
تاريخ بيهقى ( فارسي )
طبيبى از سامانيان را صلت نيكو داد ، پنج هزار دينار ، مر او را دست گرفت 1 و عهد كرد و روزى كه يخبند 2 عظيم بوده است ، اسب بر يخ براند و خود را از اسب جدا كرد و آه كرد و خود را از هوش ببرد 3 و به محفّه 4 او را به خانه ببردند و صدقات و قربانى روان شد بىاندازه ، آن وقت پيغام آوردند و بپرسش 5 امير آمد ، و او را به اشارت خدمت كرد و طبيبك چوب بند و طلى 6 آورد و گفت اين پاى بشكست . و هر روز طبيب را مىپرسيد امير و او مىگفت « عارضهيى قوى افتاد » هر روز نوع ديگر مىگفت و امير نوميد مىشد و كارها فرودمىبماند 7 ، تا جوانى را كه معتمد بود پيشكار امير كرد به خلافت 8 خود . و آن جوان باد وزارت در سر كرد ، امير را بر وى طمع آمد 9 . و هر روز طبيب امير را از وى نوميد مىكرد . چون امير دل از وى برداشت 10 و او آنچه خفّ 11 بود بگوزگانان 12 بوقت و فرصت مىفرستاد وضيعتى 13 نيكو خريد آنجا ، بعد از آن آنچه از صامت و ناطق 14 و ستور و برده داشت نسختى پرداخت 15 و فقها و معتبران را بخواند و سوگندان بر زبان راند كه جز ضيعتى كه بگوزگانان دارد و اينچه نسخت كرده است هيچچيز ندارد از صامت و ناطق در ملك خود و امانت بدست كسى نيست و نزديك امير فرستاد و درخواست كه مرا دستورى دهد تا بر سر آن ضيعت روم كه اين هوا مرا نمىسازد تا آنجا دعاى دولت گويم ، و امير را استوار آمد و موافق و دستورى داد و او را عفو كرد و ضياع 16 گوزگانان بوى ارزانى داشت و مثال نبشت بامير گوزگانان تا او را عزيز دارد و دستورى داد . و چند اشتر داشت و كسانى كه او را تعهّد كردندى ، آنجا قرار گرفت تا خاندان سامانيان برافتادند ؛ وى ضياع گوزگانان بفروخت و با تنى درست و دلى شاد و پاى درست به نشابور رفت و آنجا قرار گرفت . من كه بو الفضلم اين بو المظفر را به نشابور ديدم در سنهء أربعمائة 17 ، پيرى سخت به شكوه 18 ، دراز بالاى و روى سرخ و موى سفيد چون كافور ، درّاعهء 19 سپيد پوشيدى با بسيار طاقههاى 20 ملحم 21 مرغزى 22 . و اسبى بلند برنشستى ، بناگوشى 23 و بربند 24 و پاردم 25 و ساخت آهن سيم كوفت 26 سخت پاكيزه و جناغى 27 اديم 28 سپيد ؛ و غاشيه ركابدارش در بغل گرفتى . و بسلام كس نرفتى و كس را نزديك خود نگذاشتى و با كس نياميختى . سه پير بودند نديمان وى همزاد 29