تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
68
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
كه با ضيزن بودند نيز نابود شدند و تا كنون كسى از آنان كه شناخته باشد بر جاى نيست . بعضى از قبايل بنى حلوان نيز از ميان رفتند و كسى از ايشان بر جاى نماند . عمرو بن آلة ، كه با ضيزن بود ، چنين گفت : أ لم يحزنك و الأنباء تنمى * بما لاقت سراة بنى عبيد و مصرع ضيزن و بنى أبيه * و احلاس الكتائب من تزيد أتاهم بالفيول مجلّلات * و بالابطال سابور الجنود فهدّم من أواسى الحصن صخرا * كأنّ ثفاله زبر الحديد « 1 » « آيا اخبار آنچه بر سران بنو عبيد آمده است تو را اندوهگين نمىسازد ؟ و نيز خبر كشته شدن ضيزن و برادرانش و سوارانى كه از قبيلهء تزيد بودند ؟ شاپور ، مرد سپاهيان ، با پيلان پشت پوشيده و با پهلوانان خود به آنان روى آورد و سنگ ستونهاى آن بارو را كه گويى بر صفحههاى آهنين نهاده بودند ويران ساخت » . شاپور شهر را ويران ساخت و نضيره دختر ضيزن را با خود برد و با او در عين التّمر « 2 » عروسى كرد . گويند دختر در آن شب عروسى پيوسته از زبرى تشكى كه بر زير او بود مىناليد با آنكه آن تشك از پرنيان بود و با ابريشم خام آگنده بود . پس به جستجوى آنچه او را آزار مىداد پرداختند و ديدند كه برگ موردى بر يكى از چينهاى « 3 » شكمش چسبيده است . گويند پوست او چنان نرم و نازك بود كه مغز استخوانش از آن نمايان بود . شاپور پرسيد : « پدرت چه خوراكى به تو مىداد ؟ » دختر گفت : « كره و مخ استخوان و انگبين زنبوران بكر و بادهء صاف » . شاپور گفت : « به جان
--> ( 1 ) - اين اشعار كه ياقوت و مسعودى آن را به جدّ شاعر جدىّ بن دلهاث نسبت مىدهند به هيچ وجه نمىتواند از يكى از معاصرين اين واقعه باشد . ما اصلا اشعار عربى به اين قدمت در دست نداريم . ولى من اصلا در اصالت شعر شك دارم . گويندهء اين اشعار آن را از روى اشعار اعشى ساخته است . ( 2 ) - تا اندازهاى دور از هتره در مغرب فرات و نزديكى انبار در كنار بيابان سوريّه . ( 3 ) - عكنه چينى است در گوشت و چربى شكم . معروف است كه شرقىها زن فربه را دوست مىدارند .