تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
58
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
است پاكيزه و گرانقدر . آن حقّهاى را كه به مهر تو به امانت پيش تست بخواه تا نشانى آن تو را بازنمايم » . اردشير حقه را بخواست و پس از آنكه نقش نگين خود را در آن بيازمود آن را بشكست و سر حقّه را باز كرد و اعضاى پيرمرد را با نامهاى در آن بديد . در نامه نوشته بود : « چون دختر اشك را كه بكشتن او فرمان رفته بود از شاهنشاه آبستن يافتيم روا نديديم كه كشت پاكيزهء شاهى را نابود كنيم . پس چنان كه شاه فرمان داده بود او را در شكم زمين جاى داديم و خود را از آنچه مايهء گناه است دور كرديم تا تهمتزنان را بر ما راهى نباشد . ما كوشش كرديم تا حقّى را كه كاشته شده بود نيرو دهيم تا به اهل خود برسد و اين در فلان ساعت سال بود » . اردشير فرمان داد تا كودك را در ميان صد ، و به گفتهء برخى هزار ، كودك هم سال هم بالاى هم شكل او بدارند و همه را به يكبار پيش او ببرند و در لباس و رفتار و بالا در ميان ايشان جدائى ننهند . چون پيرمرد اين كار بكرد اردشير فرزند خود را از ميان ايشان به نگاهى بشناخت و او را دوست بداشت بىآنكه كسى به او اشاره و راهنمائى كرده باشد . پس بفرمود تا همه به جلو ايوان آمدند و هريك چوگانى به دست گرفته به گوىبازى پرداختند و او خود در ايوان به تخت نشست . هنگام بازى ، گوى به ايوانى كه شاه در آن بود آمد . كودكان از رفتن به ايوان بازايستادند و تنها شاپور از ميان آن گروه بيرون آمد و به درون ايوان رفت . اردشير كه به يك نگاه او را دوست داشته بود و دلش از ميان آن همه تنها به او گرائيده ، از گستاخى او درآمدن به ايوان دريافت كه همو بايد پسرش باشد . پس به فارسى از او پرسيد : « نامت چيست ؟ » كودك گفت : ، شاهپور « 1 » » پس اردشير هم گفت : « شاهپور » و چون يقين كرد كه فرزند اوست آن را به همهء مردمان اعلام داشت و او را به جانشينى خود برگزيد « 2 » .
--> ( 1 ) - از صحنهء شناسائى و گوىبازى در كارنامك خبرى نيست ؛ اين صحنه از داستان هرمزد ( رجوع شود به قسمتهاى آينده ) گرفته شده است . ( 2 ) - دينورى و بعضى از نسخ خطّى ترجمهء فارسى طبرى در اينجا خبر عجيبى افزودهاند و آن اينكه اردشير پيرمرد را سخت گرامى داشت و هداياى فراوانى به وى داد و دستور داد كه