تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

505

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

با روميان وارد جنگ شد و پس از آن اسوارى فرارى شد كه با آنكه در تبعيد بود مايهء وحشت غالبان گرديد و سرانجام ناگهان نهانى در دورترين نقطهء شرق مملكت كشته شد . امّا نويسندهء داستان به حقايق چندان توجّهى ندارد . نويسنده از طرفى از بهرام جانبدارى مىكند ، رفتار او را مىستايد و يا دست‌كم او را در كارهائى كه كرده است معذور مىدارد ؛ ولى از سوى ديگر بيانش با خسرو مساعد است و به كيفر خونينى كه خسرو به شورشيان داده است خرسند است ؛ حسّ وفا و صميميّت ندارد امّا لزوم و ضرورت قانونى بودن سلطنت را به تكرار تأكيد مىكند . بنا به اعتقادات آن زمان هركه از خاندان شاهى نبوده است نمىتوانسته است به سلطنت برسد « 1 » . اصل داستان ظاهرا سرگرم‌كننده بوده است . من در محلّ خود فصل ( هفتم ، حاشيهء شمارهء 2 صفحهء 294 ) تذكّر داده‌ام كه نويسندهء داستان بارها به افسانه‌هاى كهن اشاره مىكند ؛ گاهى هم نيروهاى بالاتر از طبيعت در كار مداخله مىكنند . توطئه‌ها و دسيسه‌ها در داستان خيلى دخالت دارند امّا نه به اندازه‌اى كه در خود سياست ايران دخيل بوده‌اند . اين كتاب كه با همهء مساعد بودن با پهلوانان و طرفدارى از ايشان ، براى قانونى بودن سلطنت ارزش زيادى قايل است و ظاهرا هنوز خبر نداشته است كه شاهنشاهى ساسانى رو به نابودى است « 2 » در اواخر دورهء ساسانى نوشته شده است يعنى تقريبا در زمان بوران يا در سالهاى نخستين سلطنت يزدگرد سوم هنگامى كه جنگجوى غاصب تخت و تاج ديگرى به نام شهربراز به علّت سلطنت غير قانونيش

--> ( 1 ) - بهرام به هنگام فرار تشنه و گرسنه به خانهء پيرزنى مىرسد . پيرزن براى او در غربال ( منسف ) خوردنى مىآورد و شراب را در كدوئى پيش او مىنهد . بهرام از پيرزن مىپرسد كه دربارهء بهرام چه مىگويد ؟ پيرزن بىآنكه بداند با خود بهرام سخن مىگويد پاسخ مىدهد : « آنكه از خاندان شاهى نيست و مىخواهد شاه شود ديوانهء محض است . » بهرام در پاسخ مىگويد : « به همين جهت است كه ما از كدو مىنوشيم و از غربال مىخوريم ! » فردوسى اين داستان را قدرى مفصل‌تر آورده است . ( 2 ) - دشمنى با عرب‌ها ( فصل هفتم ، داستان بهرام ) ممكن است از اضافات مترجمان باشد .