تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
381
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
اشراف بود اما چون شيرين بر او خشم گرفته بود در جملهء حجّامانش آورده بود . چون اين دختر را پيش شهريار بردند با وى درآميخت و او به يزدگرد آبستن شد . شيرين فرمود تا او را نگاه داشتند تا بار خود بنهاد . پس كار آن كودك را تا پنج سال پوشيده همىداشت . شيرين دريافت كه خسرو را به هنگام پيرى به كودكان مهر و رغبتى هست ، از اين روى به او گفت : « اى پادشاه ! اگر پسر يكى از پسران خود را ببينى شاد مىشوى گرچه در آن امرى ناپسند باشد ؟ « 1 » » خسرو گفت : « باكى نيست . » شيرين فرمود تا يزدگرد را به زيور بيارايند و عطر بزنند . آنگاه او را پيش خسرو برد و گفت : « اين يزدگرد پسر شهريار است . » خسرو او را به سوى خود خواند و در آغوش خويش بنشاند و ببوسيد و به او مهر ورزيد و سخت دوست داشت و نزد خود نگاه داشت . روزى يزدگرد پيش خسرو بازى همىكرد كه ناگاه خسرو به ياد سخن ستارهشماران افتاد . پس او را بخواند و رخت او بكند و به همه جاى او بنگريست و در يكى از رانهاى او نقصى يافت . خسرو سخت در خشم شد و در نگرانى فرورفت و او را برداشت تا به زمين بكوبد . شيرين در او آويخت و سوگند داد كه كودك را نكشد و گفت : « اگر كارى براى اين ملك پيش خواهد آمد بازگرداندن آن صورت نبندد . » خسرو گفت : « اين همان بدشگونى است كه مرا از او آگاهى داده بودند ، او را از اينجا بيرون كن تا چشم من بر او نيفتد ! » شيرين فرمود تا او را به سيستان بردند . ديگران گويند او را به دهى در سواد كه نامش خمانيه « 2 » بود بردند و به دايگانش سپردند . ايرانيان بر خسرو بشوريدند و او را بكشتند و شيرويه كه مادرش مريم رومى
--> بگوئيم اينگونه اسرار نمىتوانست به بيرون از حرمسرا راه يابد . اما به هر حال خصوصيات منقول در اين داستان كاملا ايرانى است . ( 1 ) - زيرا اگر چنين چيزى باشد آن پيشگويى به آسانى مىتواند به وقوع بپيوندد . ( 2 ) - مسلما همان حمانيه يا حمينيه است كه در كنار دجله در پائين بغداد قرار دارد ( رجوع شود به ZDMG ج 28 ص 94 ) . به مطالب اين مقاله بايد اضافه كنم كه در طبرى و نسخهء سپرنگر هم اين ده را از بناهاى بهمن ( وهومن ) گفتهاند .