تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
330
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
به درون كاخ نيامد . » سال ديگر خسرو از آن شب بيمناك شد و رئيس نگاهبانان را بخواست و گفت : « كاخ مرا از هر سوى فروگير و كسى را به درون راه مده . » او چنين كرد ، امّا چون همان ساعت فرارسيد آن مرد عصا به دست بالاى سر او بايستاد و گفت ، « اى خسرو پسر هرمزد ، من فرستادهء خدا هستم به سوى تو تا اسلام بپذيرى ؛ اسلام آور كه براى تو بهتر است » . خسرو به او همىنگريست بىآنكه پاسخى دهد و آن مرد بازگشت . خسرو رئيس نگاهبانان را بخواست و گفت : « نگفتم كه كسى را به درون راه مده ؟ » او گفت : « اى پادشاه ، به خدا كه كسى از سوى ما پيش تو نيامده است ، بنگر كه از چه سوئى آمده است . » سال ديگر باز خسرو از همان شب بيمناك شد و رئيس نگاهبانان را با نگاهبانان بخواست و گفت : امشب همه جا را فروگيريد و مگذاريد كه مردى يا زنى پيش من آيد . » ايشان چنين كردند . امّا چون همان ساعت فرا رسيد آن مرد باز بر سر او ايستاد و گفت : « اى خسرو پسر هرمزد ، من فرستادهء خدا هستم به سوى تو تا اسلام بپذيرى ؛ پس اسلام بپذير كه براى تو بهتر است » و سخن سه بار بگفت . خسرو به سوى او همىنگريست و پاسخى نداد . آن مرد گفت : « اى خسرو تو سخن مرا نپذيرفتى ، به خدا كه خداوند تو را خواهد شكست همچنان كه من اين عصا را مىشكنم . » پس آن عصا را بشكست و بيرون شد . خسرو نگاهبانان را بخواند و گفت : « نگفتم كه امشب هيچكس را از مرد و زن و كودك پيش من مگذاريد ؟ » ايشان گفتند : كسى از جانب ما پيش تو نيامده است . » چندى نگذشت كه پسر او بر وى بشوريد و او را بكشت . سوّم « 1 » : آنچه ميان قبيلهء ربيعه و سپاهى كه خسرو پرويز به جنگ ايشان
--> ( 1 ) - اين فصل كه نسبة دراز است با داستانهاى مذكور در پيش كه از روى حسن نيّت ساخته و پرداخته شدهاند تضادّ مطبوعى دارد . اين فصل گزارش خالص عربى است دربارهء جنگ ذوقار و علّت آن ، و بسيار خوب نقل شده است و از نظر تاريخ مهمّ است . البتّه مىتوان اعتراض كرد كه اين جنگ حادثهء ناچيزى بوده است ؛ امّا تنها غلبهء اعراب بدوى بر عربهاى تابع ايران و قسمتى از سپاهيان دولتى ايران در نزديكى پايتخت آن دولت خود نشانهء آن بود كه اساس دولت شاهنشاهى ايران در زمانى كه سپاهيانش شايد تا اقصى نقاط آسياى صغير پيش رفته بودند