تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

311

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

پادشاه ترك ، بهرام را در تركستان گرامى همىداشت تا آنكه خسرو حيله‌اى برانگيخت و مردى را به نام هرمزد « 1 » با گوهرى گرانبها و چيزهاى ديگر پيش تركان فرستاد . اين مرد به حيله با آن گوهر و چيزهاى ديگر دل خاتون زن خاقان را به دست آورد چندانكه خاتون كسى را براى كشتن بهرام برانگيخت . گويند خاقان از كشته شدن بهرام اندوهناك شد و رسولى پيش گرديه ، زن و خواهر بهرام ، بفرستاد و اندوه خود را از حادثهء بهرام به او بنمود و از او خواست كه زن نترا ( ؟ ) برادر خاقان شود . خاقان ، خاتون را نيز به سبب كشته شدن بهرام طلاق داد . گويند گرديه خاقان را پاسخى نرم داد امّا از زناشوئى با نترا سرباززد . پس جنگجويان برادرش را برگرفت و از تركستان روى به مرزهاى ايران نهاد . نتراى ترك با دوازده هزار جنگى به دنبال ايشان بيرون شد امّا گرديه نترا را به دست خود بكشت . پس روى به راه نهاد و به برادرش گردوى نامه‌اى نوشت و گردوى براى او از پرويز زنهار گرفت . گرديه پيش پرويز رفت و پرويز او را به زنى گرفت و بسيار بپسنديد و او را به سرزنشى كه بهرام را كرده بود سپاس گفت « 2 » . پرويز از موريسيوس سپاسگزار بود و با او مهربانى همى

--> ( 1 ) - نام كامل او هرمزد جرابزين است و به گفتهء دينورى و ديگران نمونهء مكر و دها بوده است . به هر حال اين نام و يا حتى خود اين شخص همان زلابزان Zalabzan مذكور در ثئوفيلاكتوس ( 16 / 5 ) است چنان كه فوثيوس هم ( 3 / 5 ) چنين خوانده است ( و متن ما آن را Dolabzan دلبزان آورده است ) زلبزان مذكور در ثئوفيلاكتوس هم در سفارت‌هاى سياسى مشكل مورد استفاده قرار مىگرفته است مانند جزابزين مذكور در اينجا . در آينده اين كلمه به شكل جلابزين ( با لام ) نيز ديده خواهد شد . ( 2 ) - دربارهء فرار بهرام و پايان كار او « افسانهء بهرام » قصّه‌هاى بيشترى گفته بوده است . قصّهء مفصّل مذكور در دينورى با آن ارتباط دارد و قهرمان آن زنى است ناخوشايند به مذاق ما يعنى با پهلوانى مردانه و حيلهء زنانه . گرچه بيشتر مطالب آن افسانه است امّا نقل مفصّل‌تر داستان شورش بستام واجد اهميّت است زيرا ما از آن اطّلاع ديگرى به دست نداريم ( رجوع شود به ضمائم كتاب ) . فردوسى ( ص 1950 ) خلاصه‌اى از نواحى و ولاياتى كه بزرگان آن به خسرو وفادار مانده بودند به دست مىدهد امّا جزئيات آن قابل اعتماد نتواند بود : مانند اينكه يكى از اين بزرگان ، ولايت چاچ ( به عربى شاش ) واقع در اقصى نقاط ماوراءالنّهر را به دست داشت . اين مطلب درست نيست زيرا پادشاه ايران به آنجا راهى نداشته است .