تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

304

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

مهلت دهد تا او خود را تسليم كند . بهرام دست از او برداشت امّا بعد ، آن حيله بر وى آشكار شد . بهرام ، بندويه را پيش چوبين برد و او فرمود كه بندويه نزد بهرام پسر سياوش « 1 » زندانى باشد . گويند چوبين در مدائن به سراى پادشاهى رفت و بر تخت نشست . سران و بزرگان پيش او رفتند و او بر ايشان سخن راند و از پرويز زشت گفت و او را بنكوهيد . ميان او و سران مملكت فراوان مناظره رفت زيرا همه از او روىگردان بودند . امّا بهرام بر تخت شاهى نشسته بود و تاج بر سر نهاده و مردم از ترس او را گردن نهاده بودند « 2 » . گويند بهرام پسر سياوش با بندويه چنان نهاده بود كه چوبين را بكشد ؛ امّا چوبين اين بدانست و او را بكشت و بندويه به آذربايگان بگريخت « 3 » . پرويز به انطاكيه رفت « 4 » و از آنجا نامه‌اى به موريسيوس قيصر روم نوشت و گروهى از همراهان خود را پيش او فرستاد و از او يارى خواست . قيصر او را

--> ( 1 ) - به گفتهء سعيد بن البطريق بهرام پسر سياوش شوهر خواهر بهرام چوبين بوده است . دينورى مىگويد كه زن او دختر خواهر بهرام چوبين بوده است . ( 2 ) - ثئوفيلاكتوس ( 12 / 4 ) براى ما شرح مىدهد كه بزرگان ايران به اطاعت از كسى كه كمى پيش از آن با ايشان هم رتبه بوده است بىميل بوده‌اند . بنا به گفتهء دينورى و ترجمهء فارسى طبرى ، بهرام اعلام كرده بود كه مىخواهد مملكت را به نام شهريار ، پسر نابالغ هرمزد ، تا هنگام رسيدن او به سنّ رشد اداره كند . اين سخن گرچه در ابتدا قابل قبول مىنمايد امّا با اين حقيقت كه بهرام به نام خود سكّه زده بود مخالفت دارد . به گفتهء فردوسى ، بهرام بزرگان مخالف را مجبور كرده بود كه عهدنامه‌اى را امضاء كنند كه به موجب آن بهرام را به شاهى مىشناختند و الّا در طى سه روز مىبايستى از مملكت بيرون بروند . اين عهدنامه را گويا روز دهم آذرماه نوشته بودند كه مطابق است با هشتم مارس سال 591 م . اين تاريخ براى واقعهء مذكور مسلّما كمى دير است ( به گفتهء ثئوفيلاكتوس ، 13 / 5 ، زادسپرس در 9 فوريه كشته شده بود ) . ( 3 ) - رجوع شود به سعيد بن البطريق ( ج 2 ص 205 ) . دينورى اين واقعه را به تفصيل ذكر مىكند . ثئوفيلاكتوس ( 14 / 4 ) قسمت مهمّ اين واقعه يعنى شكست توطئه و فرار بندويه را به آذربايگان تأييد مىكند . ( 4 ) - در حقيقت خسرو از تيسفون به راه افتاد و از فرات گذشت و به انبار رسيد و از آنجا به عنات و سيرسزيوم Circesium رفت و از آنجا ( كه مرز مملكت بود ) نامه‌اى به قيصر نوشت ( ثئوفيلاكتوس 10 / 4 ) . نويسندگان ديگر همه‌گونه اخبار خيالى نقل كرده‌اند .