تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

255

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

گفت : « به خدا كه چنين نيست ، اگر او پدر من بود فلان پسر او مرا چنان دشنامى نمىداد . » پس مادرش گفت كه پدر او ابو مرّة فيّاض است و آنگاه داستان او را بازگفت . اين امر در نفس آن كودك اثر گذاشت « 1 » امّا مدّتى همچنان ماند تا اشرم و پسرش يكسوم هر دو بمردند . پس پسر ذويزن بيرون شد و به سوى قيصر روم رفت و نخواست خسرو را ببيند زيرا او در يارى به پدرش كندى كرده بود . امّا او آنچه مىخواست پيش قيصر نيافت زيرا قيصر با حبشيان هم كيش بود و از ايشان پشتيبانى مىكرد . پس پيش خسرو برگشت و روزى كه سوار بود خود را به او بنمايانيد « 2 » و فرياد زد : « اى پادشاه ، من ميراثى پيش تو دارم . » پس از آنكه از اسب فرودآمد خسرو او را بخواند و گفت : « تو كيستى و ميراث تو چيست ؟ » او در پاسخ گفت : « من پسر ذويزن آن پيرمرد يمنى هستم كه وعده داده بودى او را يارى دهى ، امّا به درگاه تو و به بارگاه تو مرد ؛ اينك آن وعده به من ارث رسيده است و تو بايد آن را به جا بياورى . » خسرو را بر او رقّت آمد و فرمود تا او را مالى دهند . آن جوان بيرون شد و آن درهم‌ها مىپراگند و مردم آن را مىربودند . خسرو كس پيش او فرستاد و گفت : « چرا چنين كردى ؟ » آن جوان گفت : « من براى مال نيامده‌ام بلكه آمده‌ام از تو مرد بخواهم تا مرا از اين خوارى رهائى دهى . » خسرو را اين سخن خوش آمد و كس پيش او فرستاد كه همين‌جا بمان تا در كار تو بنگرم . پس خسرو دربارهء فرستادن سپاهى با او از وزيران خود رأى خواست . موبذان موبذ گفت : « اين جوان را بر پادشاه حقّى است زيرا پيش پادشاه آمده است و پدرش به بارگاه پادشاه و در دربار او مرده است و پادشاه پدر او را از اين پيش وعده داده بوده است . در زندان‌هاى پادشاه مردان دلير و بىباك هستند ، اگر پادشاه رأى بيند كه ايشان را با اين جوان

--> ( 1 ) - اگر شخصى كه بر مسروق غلبه كرد از آن راه نابرادرى او شده بوده است تأثر او از نظر روانشناسى قابل قبول است ؛ امّا چون سياق كلام بيشتر به داستان شبيه است نمىتوان به آن جزئيّات زياد اهميّت داد . ( 2 ) - پادشاه در قصر نشسته بيرون را تماشا مىكرده است .