تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
252
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
جنگيان به صف بايستادند وهرز گفت : « پادشاه ايشان را به من بنمائيد » . گفتند : « آن مرد را كه سوار پيل است و تاجى بر سر دارد و ياقوت دانهاى سرخ بر پيشانى اوست مىبينى ؟ » وهرز گفت : « آرى » گفتند : « او پادشاه ايشان است . » وهرز گفت : « دست نگاه داريد . » چون مدّتى بگذشت گفت : « اكنون بر چيست ؟ » گفتند : « سوار اسب شد . » گفت : « دست نگاه داريد . » چون مدّتى دراز بايستادند گفت : « اكنون بر چيست ؟ » گفتند : « سوار استرى شد . » وهرز گفت : « بر دختر خر ! پست بادا او و پادشاهيش ! سخن مرا خوب مىشنويد ؟ من تيرى بر او خواهم انداخت : اگر مردم او از جاى نجنبيدند شما نيز از جاى نجنبيد تا من دستورى دهم ، زيرا تير من بر خطا رفته است . امّا اگر ديديد كه مردم به دور او گرد شدند و او را در ميان گرفتند بدانيد كه تير من به هدف خورده است ، آنگاه حمله كنيد ! ! » پس كمان خود به زه كرد و گويند از بس سخت بود كس ديگر آن را به زه نتوانستى كرد . پس بفرمود تا ابروان او را بر بالا بستند « 1 » . آنگاه تير در كمان نهاد و كمان را چندان كه توانست كشيد و پس رها كرد . تير به ياقوت دانهاى كه در پيشانى او بود بخورد و پس در سر او فروشد و از پشت سر او برآمد « 2 » . پادشاه سرنگون از اسب افتاد و حبشيان او را در ميان گرفتند . ايرانيان بر ايشان حمله بردند و حبشيان بشكستند و كشته شدند و آنان كه جان به در بردند به هر سوئى بگريختند . وهرز روى به صنعاء نهاد « 3 » و چون به دروازهء آن رسيد گفت :
--> ( 1 ) - اين داستان از يك سردار ايرانى ديگر نيز نقل شده است ( بلاذرى ص 251 ؛ در آنجا بايد يعصب خواند ) كه به علّت پيرى ابروانش بر روى چشمانش افتاده بود و براى تيراندازى آن را بالا زد و به همين جهت لقب ذو الحاجبين داشت . امّا در اينجا ظاهرا معنى يك لقب فارسى را درست درنيافتهاند . ( 2 ) - در عيون الاخبار ابن قتيبه ( نسخهء خطّى پترسبورگ ) داستانى از « كتب الفرس » نقل شده است كه به موجب آن وهرز تيرى طلب كرد و آن را به نام « زنان » برداشت و به فال نيك گرفت ( زن - آن - آن را بزن ) ؛ پس از آن داستان را با الفاظى كه تركيبى از دو روايت مذكور در متن است ادامه مىدهد . ( 3 ) - اغانى و ديگران مىگويند كه حبشيان اين شهر را مستحكم ساخته بودند و نام آن را صنعاء نهاده بودند .