تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

237

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

است و بامداد و شام در انتظار كشته شدن است چه مىتواند بكند ؟ من نمىتوانم كارى براى تو بكنم ؛ امّا انيس پيلبان دوست من است ؛ من كس پيش او مىفرستم و تو را به او مىسپارم و حقّ تو را پيش او بزرگ مىدارم و از او مىخواهم كه از پادشاه بخواهد كه تو را بار دهد تا آنچه بخواهى بگوئى و اگر بتواند براى تو در نزد شاه پايمردى كند . » عبد المطّلب گفت : « همين مرا بس باشد . » ذو نفر انيس را بخواند و گفت : « اين عبد المطّلب بزرگ قريش و خداوند كاروان مكّه است . او كسى است كه مردم را در دشت و جانوران را بر كوه طعام دهد . پادشاه دويست شتر او را گرفته است . از پادشاه براى او بار بخواه و هرچه توانى او را در نزد پادشاه يارى كن . » انيس گفت : « چنين كنم » و پيش ابرهه رفت و گفت : « اى پادشاه ، اين بزرگ قريش است كه بر در تو آمده است و از تو بار مىخواهد . او صاحب كاروان مكّه است و مردم را در دشت و جانوران را بر سر كوه طعام دهد . او را بار ده تا حاجت خود با تو بگويد و به او نيكوئى كن . » عبد المطّلب مردى بزرگ و نيكوروى و تنومند بود ؛ چون ابرهه او را بديد او را بزرگتر از آن يافت كه زيردست خود بنشاند و هم نخواست كه او را در تخت بر پهلوى خود بنشاند زيرا دوست نداشت كه حبشيان آن را ببينند . پس از تخت فرودآمد و بر روى بساط خود بنشست و او را بر آن بساط پهلوى خود بنشاند و به ترجمان گفت : « به او بگو كه از پادشاه چه مىخواهد . » عبد المطّلب گفت : « مىخواهم كه پادشاه آن دويست شتر كه از من گرفته است به من بازپس گرداند . » ابرهه به ترجمان خود فرمود كه به او بگويد : « من هنگامى كه تو را ديدم از تو خوشم آمد ؛ امّا چون اين سخن گفتى در ديدهء من خرد شدى . تو سخن از دويست شترى كه از تو گرفته‌ام مىرانى امّا از پرستشگاهى كه دين تو و پدران تو است و من براى ويرانى آن آمده‌ام سخن نمىگوئى ؟ » عبد المطّلب گفت : « من تنها خداوند شترم ، و آن خانه را خداوندى هست كه تو را از آن بازخواهدداشت . » ابرهه گفت : « او نمىتواند مرا از ويرانى آن خانه بازدارد . » عبد المطّلب پاسخ داد : « تو دانى و او ؛ شتران مرا به من بازگردان . » يكى از دانايان ( به اخبار ) گفته است : چون ابرهه ، حناطه