تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
236
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
قريش و ديگران ، براندند و از آن ميان دويست شتر از عبد المطلّب « 1 » بن هاشم بود كه در آن روزگار بزرگ و پيشواى قريش بود . مردم قريش و كنانه و هذيل و ديگر ساكنان حرم بر آن شدند كه با ابرهه بجنگند ، امّا چون دريافتند كه تاب او را ندارند دست بازداشتند . ابرهه ، حناطهء حميرى را به مكّه فرستاد و به او چنين دستور داد : « بپرس كه بزرگ و شريف اين شهر كيست و به او از جانب من بگو : « من به جنگ شما نيامدهام ، بلكه آمدهام تا پرستشگاه مكّه را ويران سازم . اگر شما نخواهيد به زور جلو آن را بگيريد من نيازى به ريختن خون شما نخواهم داشت اگر او هم جنگ نخواست ، او را پيش من بياور . » چون حناطه به مكّه رفت از رئيس و شريف قبيلهء قريش جويا شد . مردم ، عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصّى را نشان دادند . حناطه پيش او رفت و پيغام ابرهه را رسانيد . عبد المطّلب در پاسخ گفت : « به خدا كه ما نمىخواهيم با او بجنگيم و تاب آن را هم نداريم . اين خانهء مقدّس خدا و خانهء دوست او ابراهيم است » - و يا سخنى گفت مانند آن - « اگر خداوند از خانهء خود دفاع كند خود داند كه خانه و حرم اوست ، و اگر نكند ، به خدا كه ما نتوانيم از آن دفاع كنيم . » - و يا سخنى گفت مانند آن . حناطه گفت : « پس پيش پادشاه بيا ، زيرا امر كرده است كه تو را پيش او ببرم . » عبد المطّلب با بعضى از پسران خود روى به راه نهاد تا به لشكرگاه رسيد « 2 » . در آنجا از ذو نفر ، كه دوست او بود ، جويا شد . ذو نفر دربند بود و عبد المطّلب را پيش او بردند . عبد المطّلب گفت : « اى ذو نفر ، مىتوانى ما را در آنچه بر سر ما آمده است يارى دهى ؟ » ذو نفر در پاسخ گفت : « مردى كه دربند پادشاه
--> ( 1 ) - او جدّ پيغمبر اسلام است . آنچه دربارهء رابطهء او با داستان ابرهه و رفتار او در آن زمان گفته شده است طبعا جعل ناشيانهايست از روى دواعى دينى براى تعظيم شهر مقدّس و مخصوصا خاندان پيغمبر ( ص ) . اين خاندان كه در قرن نخستين اسلام بيهوده براى رسيدن به قدرت تلاش مىكرده است بايستى لا اقلّ پيش از اسلام اقتدارى داشته باشد . ( 2 ) - راوى ناشيانه مردى را كه به فرمان پادشاه و با فرستادهء او به لشكرگاه رفته است در آنجا سرگردان قلمداد مىكند كه سرگشته به دنبال فرصتى مىگردد تا خود را به پادشاه برساند آن هم براى مقاصد شخصى و خصوصى .