تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

210

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

تندرست گردان و دشمنت را از او بازدار . » كودك برپاىخاست چنان كه او را ديگر آسيبى نبود . چون فميون دانست كه او در ده شناخته شده است بيرون رفت و صالح نيز به دنبال او راه افتاد . هنگامى كه در يكى از نواحى شام راه مىرفت از كنار درخت بزرگى بگذشت كه مردى او را از آن بخواند و گفت : « فميون ! » او گفت : « هان ! » آن مرد گفت : « من هميشه در انتظار تو بودم و مىگفتم : « او كى خواهد آمد ؟ تا آنكه آواز تو را بشنيدم و بشناختم كه تو همانى ، بازنايست و پيش من آى ، زيرا همين لحظه من خواهم مرد . » پس بمرد و فميون به كار او پرداخت و او را در خاك كرد ؛ آنگاه با صالح بازگشت . چون به زمين عرب برسيدند ( گروهى ) بر آن دو بتاختند و يكى از كاروانهاى عرب هر دو را بگرفت و با خود برد و در نجران بفروخت « 1 » . در آن روزگار مردم نجران به دين عرب بودند و خرما بن بزرگى را كه در آنجا بود مىپرستيدند و هر سال براى آن جشنى برپامىكردند . در آن جشن هر جامهء نيكو كه مىيافتند با زيورهاى زنان بر آن مىآويختند ؛ آنگاه به سوى آن مىرفتند و يك روز آن را پرستش مىكردند « 2 » . يكى از اشراف نجران فميون را خريد و ديگرى صالح را . چون فميون شبها در خانه‌اى كه خداوندش او را نشانده بود به نماز برمىخاست خانه براى او تا بامداد روشن مىگشت بىآنكه به چراغى نياز افتد . چون خداوند او آن كار بديد در شگفت شد و از دين او پرسيد . فميون او را از دين خود خبر داد و گفت : « شما همه بر گمراهى هستيد ؛ زيرا اين خرما بن نه سودى مىرساند و نه گزندى ؛ و اگر من

--> ( 1 ) - اين افسانه مىخواهد اين واقعه را با اتّفاق آن در ناحيهء دوردستى توضيح دهد ؛ به اين معنى كه فميون رو به عربستان مىنهد تا ناشناس باشد ولى بىآنكه خود بخواهد او را مىگيرند و در يكى از شهرهاى دوردست به فروش مىرسانند . ممكن است حقيقة مسيحيّت از همين راه به نجران رفته باشد ولى نبايد پنداشت كه پس از حذف كرامات و معجزات درست است . در اين داستان حدّ اكثر شايد نام فميون ، كه اشاره‌اى به ورود مسيحيّت از راه امپراطورى روم است ، درست باشد . ( 2 ) - مسلّما روايت خوبى است دربارهء يكى از آداب دينى محلّى . كلمهء نخل ( خرما بن ) در زبان عربى مؤنّث است و از اين جهت است كه آن را با لباس و زيور زنانه مىپوشاندند .