تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

156

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

گذشت و به لشكرگاه دشمن رسيد اخشنوار پيمان‌نامه‌اى را كه پيروز نوشته بود يادآور شد و او را پند داد تا پيمان و عهد خود را نگاه دارد . امّا پيروز چيزى جز سرسختى و خودكامى نپذيرفت و هر دو در برابر هم بايستادند و هريك با ديگرى سخن درازى راند « 1 » . پس از آن جنگ درگرفت . ياران پيروز براى آن پيمان كه ميان ايشان و هيتالان ، بود ، در كار خود سست بودند . اخشنوار صحيفه‌اى را كه پيروز نوشته بود بيرون آورد و بر بالاى نيزه كرد « 2 » و گفت : « خدايا ! چنان كن كه در اين نامه نوشته شده است . » « 3 » پيروز بگريخت و نشان علم‌هايى را كه نشانده بود گم كرد و در خندق افتاد و بمرد « 4 » . اخشنوار بنهء پيروز و زنان و اموال و ديوان‌هاى او را بگرفت . سپاه ايران را چنان شكستى افتاد كه مانند آن روى نداده بود . در سگستان مردى بود از ايرانيان كه از مردم ناحيهء اردشيرخرّه « 5 » بود و دانايى و نيرو و دليرى داشت و نامش سوخرا بود و گروهى از اسواران با او بودند . چون از كار پيروز آگاهى يافت همان شب سوار شد و تيز بشتافت تا به اخشنوار رسيد و كس به او فرستاد و او را به جنگ بيم داد و از نابودى و نيستى بترسانيد . اخشنوار سپاه بزرگى به سوى او فرستاد . چون هر دو سپاه به هم رسيدند سوخرا سوار شد و ايشان را در كار خود استوار و پابرجاى ديد . گويند او تيرى به يكى از ايشان بينداخت و آن تير به ميان دو چشم اسب بيفتاد و سوخرا سوار آن را بگرفت ؛ امّا او را نكشت و فرمود تا پيش بزرگ خود رود و آنچه ديده بود با وى بگويد . پس آن مردم به سوى اخشنوار بازگشتند و اسب را با خود بردند . چون اخشنوار اثر تير بديد خيره بماند و كس به سوخرا فرستاد و از حاجتش پرسيد . سوخرا گفت : « حاجت من آن است كه ديوان به من بازگردانى و اسيران را رها

--> ( 1 ) - اين سخنان را ما در ابن المقفّع و ، با كمى اختصار ، در سعيد بن البطريق مىبينيم . ( 2 ) - پركپ نيز شبيه اين مطلب را دارد . ( 3 ) - يعنى « آن لعن‌ها و نفرين‌ها را كه پيروز در صورت شكستن پيمان براى خود متوجّه ساخته است در عمل آر . » ( 4 ) - قطعهء ابن المقفّع كه در عيون الاخبار مذكور است اينجاست . ( 5 ) - شيراز مذكور در قبل از اعمال اين ناحيه بوده است .