تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

127

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

و زيور را بياورد و در جائى بگذاشت و سپهبذ « 1 » بستام « 2 » دو شير درندهء گرسنهء بچه‌دار را بياورد ؛ يكى بر يك‌سوى تاج و زيور و ديگرى بر ديگر سوى آن بايستاد . پس بستام بند شيران را باز كرد . آنگاه بهرام به خسرو گفت : « برو تاج و زيور را بردار . » خسرو گفت : « تو به آغاز كردن و برداشتن آن سزاوارترى ، زيرا تو پادشاهى را به ارث مىخواهى و من آن را غصب كرده‌ام . » بهرام را اين سخن ناخوش نيامد زيرا به دليرى و نيروى خود اعتماد داشت . پس گرزى « 3 » به دست گرفت و به سوى تاج و زيور رفت . موبذان موبذ گفت : « تو به رضاى خويش خود را در اين كار به هلاك مىافگنى و كسى

--> گذاشتن بر سر شاهان در دست خانواده‌هاى نجباى درجهء اوّل بود و ارثى بود ( پلوتارخ ، كتاب كراسوس 21 ؛ تاسىتوس در وقايع سالانه 42 / 6 ) . ( 1 ) - منصب سپهبذى از مناصب بسيار بلند بود . گاهى در مملكت چهار سپهبذ و گاهى فقط يك سپهبذ وجود داشت ( رجوع شود به مطالب آينده در سلطنت خسرو اوّل ) . ( 2 ) - وستهمه Wistahma ( بر سكّه‌ها وستهم Wistahm ) در فارسى بستهم شده است . عرب‌ها آن را از همان زمانهاى قديم تحريف كرده بسطام گفته‌اند ( در يونانى بستام ) . صورت ديگر اين نام گستهم است چنان كه در فردوسى ديده مىشود و نسخهء خطّى طبرى فارسى در گوتا ( از روى فردوسى ) نيز چنين دارد ( در ارمنى Wstam ؛ مقايسه شود با Ustam در تاريخ گرجستان بروسه ج 1 ص 227 ) . دينورى از ميان بزرگانى كه مىخواستند فرزندان يزدگرد را از پادشاهى دور سازند اشخاص ذيل را نام مىبرد : « بسطام سپهذ سواد كه درجهء هزارفت داشت ( دربارهء هزارفت رجوع شود به زيرنويس شماره 1 همين فصل صفحهء 108 ) ؛ يزدگشنسپ حاكم ( پاتسپان ، رجوع شود به مطالب آينده در سلطنت خسرو اوّل ) ؛ الزفانى ؟ ( در نسخهء چاپى الزّوابى - مترجم . ) ؛ پيرك كه درجهء او مهران بود ( رجوع شود به سلطنت كواذ ) ؛ گودرز لشكرنويس ؛ گشنسپ‌آذر . . . دبير ماليات اراضى ؛ پناه خسرو رئيس صدقات ( اوقاف ؟ ) مملكتى . من در اين ترجمه متن مغلوط دينورى را تصحيح كرده‌ام . فردوسى نيز در اينجا بجز گستهم چند تن از بزرگان را نام مىبرد ؛ ولى گويا اين نام‌ها را از خود افزوده است . ( 3 ) - گرز در شاهنامه سلاح خاصّ پهلوانان ايرانى است و امروز هم جزو علامات سلطنتى است ( سفرنامهء اوزلى ج 3 ص 134 ) . اصطلاح جرز ( در فارسى گرز ، قديم‌تر گزر كه از آنجا به زبان ماندائى رفته و « گزرا » شده است ، ( S . R . I . 119 , 3 در متن عربى آمده است . در كتاب تصاوير كه حمزه از روى آن لباس و رفتار پادشاهان ايران را براى ما شرح مىدهد بهرام گور با گرز ( جرز ) است ( حمزه ص 55 ) .