تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

125

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

دهد . منذر به جوانوى گفت : « در نامه‌اى كه آورده‌اى نيك بينديشيدم . نعمان را پادشاه بهرام به سوى شما فرستاده است ، زيرا خداوند پس از پدرش او را شاهى داده است و بر شما مهتر كرده است » . چون جوانوى سخن منذر بشنيد و ديدار بهرام و شكوهى را كه از او در دلش پديد آمده بود به ياد آورد دانست كه همهء كسانى كه در بازداشتن او از شاهى سگالش كرده‌اند به راه خطا رفته‌اند . پس به منذر گفت : « من پاسخى نخواهم برد . اگر مىخواهى خودت به شهر پادشاهان برو تا بزرگان و نجبائى كه آنجا هستند پيش تو آيند و تو با ايشان سگالش كن و آنچه در خور است بگو ؛ زيرا ايشان از آنچه تو گوئى سرباز نپيچند » . منذر جوانوى را به سوى كسانى كه او را فرستاده بودند برگرداند و خود ساز پيگار برگرفت و يك روز پس از گسيل كردن جوانوى ، به همراهى بهرام با سى هزار تن از سواران دلاور و بزرگ‌منش عرب روى به آن دو شهر پادشاهان بنهاد . چون به آن دو شهر برسيد بفرمود تا مردم گرد آمدند و بهرام بر تختى زرّين آراسته به گوهر بنشست و منذر نيز بر دست راست او جاى گرفت . بزرگان و نجباى ايران به سخن درآمدند و سختى و درشتى يزدگرد پدر بهرام را به منذر بازنمودند و از خوى بد او سخن گفتند كه چگونه روى زمين را با بدسگالى ويران كرد و مردم را از روى ستم بكشت و حتّى مردم سرزمين‌هائى را كه در دست او بود بكشت و از اين گونه كارهاى زشت او بسيار بگفتند . پس گفتند براى همين كارهاست كه ايشان هم‌پيمان شده‌اند تا شاهى را از فرزندان يزدگرد بازدارند و از منذر خواستند كه ايشان را در كار پادشاهى به چيزى كه نمىخواهند ناگزير نسازد . منذر به سخنان ايشان گوش فراداشت و به بهرام گفت : « تو براى پاسخ دادن به اين مردم سزاوارتر از منى . » بهرام گفت : « اى كسانى كه در اينجا سخن گفتيد ! من گفته‌هاى شما را دربارهء يزدگرد به دروغ نمىدارم زيرا بر همه آگاهى دارم . من از بدرفتارى او به رنج بودم و از راه و دين او روگردان « 1 » بودم و همواره از خداوند

--> ( 1 ) - ( ! ) شايد مقصود از دين ، خلق و خوى او باشد . - مترجم .