تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
123
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
بازگشت و به خوشگذرانى و كامجوئى پرداخت « 1 » . يزدگرد هنگامى كه بهرام از او دور بود بمرد . برخى از بزرگان و نجبا هم پيمان شدند تا كسى را از فرزندان يزدگرد ، براى بدخوئى كه او را بود ، به پادشاهى نگذارند « 2 » و گفتند : « يزدگرد فرزندى كه سزاوار پادشاهى باشد به جاى نگذاشته است بجز بهرام ؛ امّا بهرام تا كنون بر سر ولايتى نبوده است تا شناخته شود ؛ وانگهى او به آئين ايرانيان پرورش نيافته است و فرهنگ او فرهنگ عربى است و خوى او مانند خوى ايشان است زيرا در ميان ايشان بزرگ شده است . » پس همهء ايشان و مردم « 3 » همداستان شدند كه پادشاهى را از بهرام بگردانند و به مردى بدهند كه از نژاد اردشير پسر پابك بود و خسرو « 4 » نام داشت . پس بىدرنگ او را پادشاه كردند . چون مرگ يزدگرد و برداشتن خسرو بر تخت به گوش بهرام ، كه در بيابانهاى عرب بود ، رسيد منذر و پسرش نعمان و گروهى از برگزيدگان عرب را بخواند و گفت : « گمان نمىكنم كه شما نيكى و انعامى را كه از پدرم يزدگرد به شما مردم عرب رسيده است نشناسيد ، با آنكه او بر ايرانيان درشتى و سختگيرى مىكرد . » پس خبر مرگ پدر را به ايشان داد و گفت كه : « ايرانيان پس از
--> خودآگاه كنند و براى اين كار به اوزبيوس سفير روم متوسّل مىشوند ( پركپ ، جنگ ايران ص 1 س 3 ) . ( 1 ) - فردوسى مىگويد منذر درست پس از پايان اسبدوانى كنيزكانى بر او عرضه كرد . دينورى مىگويد : « او با دخترى چنگزن ( صنّاجه ) به شكار رفت » . ( 2 ) - پسر ديگر يزدگرد به نام شاپور كه از طرف او به پادشاهى ارمنستان منصوب شده بود ( و به يقين يزدگرد او را بر بهرام ترجيح مىداده است ) از آن پيش به تيسفون رفته بود ( گويا براى اينكه به شاهنشاهى برسد ) امّا بزرگان او را در آنجا كشته بودند ( موسىخورن ج 1 ص 56 ) . اين حادثه صورت اوضاع آن عصر را تكميل مىكند . ( 3 ) - مقصود از مردم ( العامّة ) طبقات پائين نيست بلكه سربازان و دهقانان زميندار است كه از طبقهء نجباى بالاتر و كارداران نبودند . امّا شايعهء خدانشناسى يزدگرد كه با كشته شدن او از لگد اسب نيز تقويت شده بود مىتوانست به آسانى روحانيان زردشتى را وادارد تا همهء مردم را بر ضدّ خانوادهء او بشورانند . ( 4 ) - دربارهء اين نام در بحث از خسرو اوّل سخن خواهيم راند . فردوسى چند تن را به عنوان مدّعى سلطنت نام مىبرد ولى ما نمىتوانيم به آن ارزشى بدهيم .