تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
106
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
استوارى نداشت . فداكارى كسى را پاداش نمىداد و اگر خود او كمترين نيكويى مىكرد آن را سخت بزرگ مىشمرد . اگر كسى جرأت مىكرد كه با او سخنى به سود كس ديگر بگويد به او مىگفت : « آن مرد براى اين كار ، كه تو در آن باره با من سخن مىگويى ، براى تو چقدر مىپردازد و تا كنون چقدر گرفتهاى ؟ « 1 » » . از اين روى كسى در اين گونه كارها با او سخنى نمىگفت مگر فرستادگانى كه از جانب پادشاهان ديگر به سوى او مىآمدند « 2 » . زيردستان او براى رهايى از تندى و آزار و خوىهاى زشت او به روشها و دستورهاى نيكى كه پيش از پادشاهى او معمول بود دست مىزدند و مردم از بىپروائى او و از ترس تندخوئى او با هم يار و مددكار شده بودند . رأى او اين بود كه اگر كسى پيش او لغزش و گناهى بكند چنان كيفرى به او بدهد كه در سيصد سال ديگر مانند آن عقوبت روى ندهد ؛ و از اين روى او را تنبيه نمىكرد زيرا كه انتظار بود كه او را چنان كيفرى دهد كه سختتر از آن نباشد . اگر مىشنيد كه يكى از درباريان او با يكتن از همپيشگان و يا همپايگان خودش دوستى گرفته است او را از خدمت خود دور مىكرد « 3 » . هنگامى كه به پادشاهى رسيد نرسى را ، كه فرزانهء روزگار
--> ( 1 ) - او ايرانيان خود را مىشناخته است ! ( 2 ) - اشاره به واقعهء خاصّى است كه بعد ذكر خواهد شد . ( 3 ) - اين توصيف در مآخذ موازى متن هم ذكر شده است ولى نه به اين كاملى . واضح است كه توصيف اين پادشاه به صفات زشت ، در روايتى كه همهء پادشاهان را عادل و شايستهء ستايش مىداند ، نبايد بىعلّت باشد . از اين توصيف اين نكته برمىآيد كه اين پادشاه ، با همهء استبداد و بدگمانى بىحدّى كه به او نسبت مىدهند ، يك گناه اصلى داشته است و آن اينكه عقايد و حقوق كسانى را كه اين روايت از ايشان منقول است ، يعنى نجبا و روحانيان ، رعايت نكرده است ؛ اين نكته ثابت است . روايتى كه همزمان با اين پادشاه است ( لاند ، قصص سريانى ج 1 ص 8 ) اين « گناهكار » را چنين توصيف مىكند : « يزدگرد پادشاه نيك رحمدل ، كه از ميان شاهان به عنايت الهى مخصوص است ، يادش بخير و زندگى آيندهاش بهتر از گذشته باد ، هر روز بر بيچارگان و بىچيزان نيكى مىكرد » . ارزش مهمّ اين گواهى از آن جهت است كه بر امر مثبتى متّكى است و آن رعايت محبتآميز پادشاه است از اسراى رومى كه از دست هونها گريخته و داخل مملكت ايران شده بودند . به گفتهء اين مآخذ همهء مسيحيان بر اين معنى متّفقند . امّا البتّه تمايل جدّى اين پادشاه به مسيحيّت مورد شكّ و ترديد است . او شايد با شكيبائى طبيعى خود