تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
107
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
خود بود ، وزارت داد . نرسى ادبى كامل داشت و در هر راهى كه پيش مىگرفت
--> جانب مسيحيان را از آن روى نگاه مىداشته است كه وزنهاى در برابر روحانيان و نجبا كه بر ضدّ قدرت شاه متّحد شده بودند ، ايجاد كند . به همين جهت جاثليق يبهلّاها Jabhallaha اجازه يافت كليساى بزرگى در تيسفون بنا كند ( السّمعانى III , I , 370 b ) . مسيحيان كشور شاهنشاهى اجازه يافتند كه نخستينبار در مجمع روحانى سلوكيه ( فوريه 410 م ) متشكّل شوند . اين مجمع تحت ادارهء يكى از اساقفهء روم تشكيل شد . يزدگرد جاثليق مذكور را به روم فرستاد ( رجوع شود به موضوع مذكور ) ؛ و حتّى « احاى » جاثليق در داخل مملكت به يك مأموريت سياسى بزرگى فرستاده شد : او مىبايست اختلاف ميان شاه و برادرش بهور Behwar ( ؟ ) را كه حاكم پارس بود رفع كند ( السّمعانى III , I , 369 a ) . اين واقعه بايستى ميان سالهاى 411 و 416 م اتّفاق افتاده باشد . دوستى او با مسيحيّت به شكل مبالغهآميزى ، بر غربىها هم معلوم بوده است ( سقراط 8 / 7 ؛ در اينجا تأكيد شده است كه او به همين جهت مجوس را دشمن خود ساخت ) . امّا دليلى در دست نيست كه او از اين راه عقايد ايرانيان را زير فشار گذاشته بوده است . در سالهاى آخر سلطنتش ناشكيبائى مسيحيان ، مخصوصا اسقف عبداى اهوازى او را وادار كرد كه روش سختى بر ضدّ ايشان در پيش گيرد ( رجوع شود از جمله به السّمعانى III , I , 370 b و بعد ؛ ثئودورت ، تاريخ روحانيت 39 / 5 ) . از قرار معلوم شاپور نامى مسيحى در سال هيجدهم سلطنت يزدگرد شهيد شده است ( رجوع شود به Rosen - Forshall , Catal . 93 b ) ؛ مهر شاپور نامى به زندان انداخته شده است ( شهدا ج 1 ص 234 ) و يعقوب كه بعدها از راه شهادت به Intercisus » - فداكار » معروف گرديد از طرف شاه مجبور شد كه مسيحيّت را انكار كند ( همان موضع ، ص 242 به بعد ) . گويا در آن زمان قانون سختى وجود داشته است مبنى بر اينكه كيفر ارتداد از آئين مزديسنا بايد مرگ باشد ( رجوع شود به مطالب آينده در سلطنت خسرو اوّل ) . به هر حال ، اين پادشاه به طور كلى به مسيحيان عنايتى داشته است و اين معنى ( همچنان كه سن مارتين در Lebeau ج 5 ص 484 نيز معتقد است ) علّت كينهء مجوسان را به او كاملا روشن مىسازد . عنايت او به رؤساى يهود از تلمود ( كثوبت a 61 و زباحيم a 19 ) معلوم مىگردد . ظاهرا جدّيت او در كار صلح مورد پسند نجباى جنگجو نبوده است . در تابستان سال 48 م ، كمى پس از مرگ آركاديوس ، پيمان صلح پايدارى با روم بسته شد . گويا در اين سند عباراتى بوده است مبنى بر كيفيّت حمايت پدرانهء يزدگرد از ثئودوزيوس دوّم كه در آن زمان هنوز نابالغ بوده است . اين معنى نشان مىدهد كه شايد پيش از آن يزدگرد جانشينى ثئودوزيوس دوّم را ضمانت كرده بوده است همچنان كه كواذ ( قباد ) بعدها بيهوده مىخواسته است چنين ضمانتى براى خسرو اوّل از آناستازيوس بگيرد ( پركپ ، جنگ ايران 2 / 1 ) . داستان قيمومت يزدگرد بر ثئودوزيوس ، كه از آن خيلى گفتگو مىشود ، از همينجا پيدا شده است و حمزه نيز ( ص 18 ) آن را مىدانسته است . اگر روى هم حساب شود يزدگرد مرد عاقل بافكرى بوده است ، گرچه مانند ديگر پادشاهان ايران كمى هم جبّار و مستبدّ