دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )

92

تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )

تا شاهزاده مزبور را نابود سازد . صفى ميرزا وقتى كه در رشت در سال 1024 - 1615 به هنگام برگشت از گرمابه بدستور پدرش به قتل رسيد بيست‌وهفت سال تمام داشت . از تمام شواهد و قراين پيداست كه شاهزاده بىگناه بوده است يعنى چيزى كه شاه عباس بعدها بدان پى برد . بهرتقدير ، شاه تا آخرين روزهاى حيات از خاطره وحشتناك اين تصميم تبه‌كارانه در عذاب بود . با وجود اين علاقه او به امنيت تاج و تخت و جان خود در آخرين روزهاى حيات آنچنان ذهنش را مشغول كرده بود كه بعدها دستور داد چشمان شاهزاده سلطان محمد ميرزا و نوه خود سليمان ميرزا فرزند ارشد صفى ميرزا ( و در پايان عمر نيز ) امامقلى ميرزا وليعهد را نابينا سازند و آنها را از جانشينى محروم كنند چون طبق عقايد اسلامى فرزند كور را حق جانشينى نبود . قتل صفى ميرزا حس ناآرامى و وحشت را نه فقط در بين اطرافيان شاه ، بلكه در ميان مردم هم برانگيخت . حتى در رشت آشفتگى و شورش درگرفت . امّا چون شمار كسانى كه از ماوقع اطلاع داشتند كم بود ، اين نوع ناآراميها و اعتراضات نتايجى بار نياورد . مورخان ايرانى كه اين نوع وقايع از ديد آنها پنهان نبود شاه عباس را ملقب به لقب « كبير » كرده‌اند كه تا به امروز به اين عنوان شهرت دارد . با توجه به دستاوردهاى درخشان و خدماتى كه شاه عباس براى مملكت خود انجام داده ، اين لقب به او مىبرازد و جاى چون‌وچرا ندارد . شايد با توجه به شرايط موجود زمانه او ، بتوان دربارهء رفتار و كردارش با ملايمت و آسانگيرى بيشترى داورى كرد . براى نگرنده تاريخ كه تحت تأثير دستاوردهاى سترگ شاه عباس در ايران قرار مىگيرد اين انديشه كه اعصار نه‌چندان درخشان پس از سلطنت او نه‌تنها دوره اضمحلال است ، بلكه مرگ او نيز سرآغازى براى پايان سلطنت صفوى است ، مقبول خواهد بود . اين نظريه را موكدا نمىتوان توجيه كرد . صرفنظر از جاه‌وجلال ظاهرى و قابل رؤيت شاهان بعدى صفوى ، ايران در عرض يك سده از حكومت باقيمانده امپراتورى صفوى ، دهه‌هايى را تجربه كرد كه در آن امپراتورى به سطح بالائى از تحولات و پيشرفتها دست يافت و بخشهاى عظيمى از مردم ايران توانستند از وفور ثروت و يا دست‌كم از رفاه مطلوبى برخوردار شوند ، گواينكه دوره توسعه منطقه‌اى ديگر و براى هميشه سرآمده بود . يكى از عوامل سبب‌ساز زوال بعدى سلسله صفوى و قدرت آن ، فىالواقع خود شاه عباس يعنى غفلت او از امر جانشينى بود . حذف شاهزادگان ، چه با نابيناسازى آنها و چه راندنشان به درون حرمسرا و دور نگهداشتن آنها از امور دولتى و ممانعت از ارتباط با اشرافيت حاكم امپراتورى و نيز فرماندهان نظامى ، ناروائيهاى تعليم و تربيت شاهزادگان كه چيز تازه‌اى جز يك كنش معمولى شاه عباس در دربار اصفهان نداشت ، همه و همه موجب شد كه جانشينان لايق و قابلى