دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )
79
تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )
هركجا كه اقتضا كرد آداب و سلوك گذشته را واگذاشت . طبعا درگيرى با قزلباش در نظر اول يك مشكل سياسى مىنمود ولى هنوز بخشى از پيوند اوليهء مذهبى پابرجا بود « 1 » . تاريخ امپراتورى صفوى تا زمان سلطنت شاه عباس اول ، صرفنظر از اين جنبه مذهبى ، مترادف با تاريخ رقابت بين دو گروه برجسته قومى در چارچوب دولت يعنى عناصر تركمان و ايرانى است . اين رقابت را مىتوان درگيرى بين شهر و حومه و چادرنشينان و يكجانشينان نيز برشمرد . تلاشهاى فراوانى براى حل اين مشكل صورت گرفت . چه ما بر تلاش براى درهمريزى قدرت امراى تركمان تأكيدى مضاعف داشته باشيم و چه تلاش براى آشتى و دمسازى عناصر ترك و ازبك را مهم بشماريم ( چنانچه بعضى از افراد سلسله صفوى به اين كار دست زدند ) . هركدام از اين نظريات را بپذيريم بيهوده است : هيچكس نتوانست بين اين دو عنصر و جبهه متخاصم آشتى و سازش برقرار سازد . شاه جديد با امراى تركان از همان آغاز با شيوهاى سرسختانه و سازشناپذير برخورد كرد . او كارش را با اعدام گروهى از امراى قبايلى كه در قتل برادرش حمزه ميرزا دست داشتند ، شروع كرد . سپس توطئه رهبران قبايل را كه براى عزل وى سامان يافته بود ، وحشيانه سركوب كرد و از آن پس محافظ سابق خود مرشد قليخان استاجلو را ( كه لشكركشى براى رهايى از هرات از دست ازبكان را به دليل اختلاف ديرينهاش با عليقلى خان شاملو حاكم هرات ، تحريم كرده بود ) از پيش پاى خود برداشت . در خلال ساليان نمونههاى ديگرى نيز وجود دارد ولى در اينجا سر آن نداريم كه وارد جزئيات شويم . تجارب دوران جوانى شاه از قتل مادر و برادرش حمزه ميرزا در سوءظن ديرپاى او به قزلباشان تأثيرى قاطع داشت . اين سوءظن چنان در وى ريشه داشت كه حتى فرمانده برجستهاى را فقط به اين دليل كه احساس كرده بود بيشاز اندازه قدرت گرفته ، دم تيغ سپرد . شاه عباس با اينكارها در نهايت برج عاج امراى تركان را فرو ريخت و ريشه نزاعها و جدالهاى بين آنها را خشكاند . سلطنت شاه عباس نقطه آغاز افول تركمانان ، زوال نفوذ سياسى و نظامى و درهمريزى پايگاههاى اجتماعى آنها بود . تنفر و بىاعتمادى شاه به آنها موجب شد كه فرماندهىهاى مهم
--> ( 1 ) - سيورى در مقاله « مناصب عمده . . . دوره سلطنت شاه اسماعيل اول » ص 91 نشان مىدهد كه اين بنياد در جنگ چالدران به تحليل رفته است . ولى اين نكته سؤالى را پيش مىكشد كه شاهان صفوى تا چه ميزان خود را مرشد اين طريقت مىدانستند و يا مدعى نقش آن بودند ؟ بهرحال ، تا زمان مرگ شاه عباس در سال 1038 / 1629 تلاش شد تا در باب جانشينى آن هم با روال سنتى رضايت همه اعضاى طريقت جلب شود : براون ، Das Erbe Schah Abbas'I ، ص 104 ئص 279 ؛ همچنين نگاه كنيد به : سيورى ، « منصب خليفة الخلفاء » .