دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )
558
تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )
در مقام يك نفر انسان ، دور از ذهن و ناشناخته است . اين مطلب در مورد ساير شخصيتهاى غزلها يعنى رقيب ، ملامتگر ، محتسب ، زاهد ، ناصح ، رند و غيره نيز مصداق دارد . در اينجا بايد اشاره كرد كه تعدادى از مفاهيم در غزلهاى فارسى مثل غم ، صبر ، فراق و البته عشق و عقل و نيز دل و ديده شخصيتپردازى مىشوند تا آنجا كه شاعرى چون جلال اسير ، دل خود را ملامت مىكند كه دنبال معشوق بدون شناخت او راهافتاده و رقيب او شده است « 1 » . معشوق زن نيست پيش از هرچيز براى اجتناب از اشتباه به معشوق زن اشاره كردم . ولى گفتنى است كه معشوق بطور كلى يك زن نبود ، بلكه مردى جوان و رعنا بود « 2 » . در سدههاى نخستين اسلامى ، هجوم به آسياى مركزى ، اسارت غلامان جوانى را درپى داشت . همچنين غلامان را از راه خريد و يا پيشكش تهيه مىكردند . از غلامان در دربارها بهعنوان حاجب و نيز در خانهها بهعنوان پيشخدمت و يا در مقام سپاه و محافظ استفاده مىكردند . اين غلامان جوان در ميهمانيها و جشنها به ساقيگرى مىپرداختند و هنرمندان آنها هم به اجراى موسيقى و بحثوگفتگو مشغول مىشدند . از آغاز شعر فارسى و مخصوصا غزل فارسى عشق به اين غلامان و سپاهيان و نوآموزان تجارت و مشاغلى كه واردات تغزلى در ميان داشت ، ذهن و زبان مديحهسرايان را به خود واداشت . يكى از مضامين عمومى شعر تغزلى فارسى وصف خط نو ( يا كرك پشت لب و صورت ) غلامبچهاى بود كه به سبزه نورسته تشبيه مىشد . اكثر استعارهها و تمثيلات در باب ناز و نياز جوان خوشخط و خالى است در مقام معشوق كه وصل محبتآميز او درخواست مىشود « 3 » . سلاحهاى او همچون تيغ ، شمشير ، خنجر ، كمان و تير و خدنگ و شركت در بادهگساريها نشانههايى از جنس اين معشوق است . شعر زير از حافظ از اشعار معروف او در اين وادى است : زلف آشفته و خوىكرده و خندان لب و مست * پيرهن چاك و غزلخوان و صراحى در دست نرگسش عربده جوى و لبش افسوسكنان * نيمهشب مست به بالين من آمد بنشست « 4 » شاه محمد قزوينى در ترجمهاش از مجالس النفائس ميرعليشير ( تكميل در 929 / 1523 )
--> ( 1 ) - « اى دل ، در كوى معشوق من چه مىكنى ؟ آيا تو هم خونينى و رقيب من شدهاى ؟ » جهانبانى ، ص 155 . ( 2 ) - عشق ناهمجنسخواهى كلا از شعر كهن فارسى رخت برنبست چنانچه اين امر از توصيف سينه معشوق روشن مىشود . از معروفترين صورخيال تمثيلى قراردادى براى آن انار ، ليمو و گوى بود . ( 3 ) - دراينمورد نگاه كنيد به : يار شاطر « مضمون » در شعر فارسى ، صص 60 - 153 . ( 4 ) - ديوان ، ص 20 ، شماره 26 .