دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )

327

تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )

كنيد ) و بالاخره رواج الهيات و كلام جديد مجلسى كه هماهنگ با احساس و مناسك عامه و به مفهومى نوع جديد تشيع بود . احساس ضدتصوف دوره صفويان در شكل رسمى خود ، پس از سلطنت شاه عباس اول چيزى نبود جز بازگشت به ديدگاه اصلى شيعه اثنى عشرى كه بطور سنتى در مقابل تجربه عرفانى قرار داشت . اهميت تصوف در تكوين مذهب در سده پانزدهم در ارزش كاركردى و جانشينى آن نهفته بود . اشكال مذهبى خاصى كه در نهضت تصوف متكامل شده بود با تنه‌اى از شيعه مخالف و بدعتگذار پيوند خورد و سپس به روحانيت رسمى دوره صفوى منتقل گشت ولى در اين انتقال آن قدرت و توان انقلابى خود را از دست داد . مسأله رابطه كه معادل با رابطه دقيق و جاافتاده سلسله‌مراتبى بود بين شيخ - مهدى - شاه و مريد - عابد - رعيت برقرار شد ؛ دراين‌مورد در همزيائى با نوعى احساس اجتماعى و جمعى كه بازبينى تجارب ارتجاعى رهبر را ايجاب مىكرد مكانيسم فردباورانه‌اى موجود بود كه حتى در ارتباط با اكثر خواسته‌هاى بدعت عمل مىكرد . چون رهبر سخنگوى آرمانهاى عمومى بود ولى اين آرمانها را بازتابهايى از خصوصيات فردى وى تصفيه و تدوين مىكرد . هنگامىكه طبقه مذهبى دوازده امامى با تشكيلات فقهى خود و سلسله‌مراتبى كه دقيقتر از هر بخش و فرقه ديگر اسلامى بود ، تثبيت شد ، به آن عناصر خارج از تشكيلات كه مخاطرات تمركز قدرت در دو ساخت سياسى و مذهبى را به جان خريده بودند ، حق زندگى داد و در بين آن‌ها توازى و وجه تشابه زيادى بوجود آورد ، و به همكارى و هوادارى متقابل واداشت . ازاينرو سلطنت شاه عباس برغم تنش مداوم قلندران و عواقب راندن قزلباشان از دولت ، عميقا آكنده از روح ضدتصوف شد بقدرى كه اكثر تجارب پيشرفتهء حوزه مذهبى ( كه مقامات نسبت بدان بدبين بودند ) ظاهرا ته‌رنگى از تصوف به خود گرفت ( مورد فيلسوف معروف ميرداماد ) و مسائلى كه برخاست در شناخت و عشق كامل به كلام و الهيات ذوب گشت و اينها همه از ويژگيهاى اين دوره بود . بهرحال اينكه جلوه ظاهرى همه مسائل ، تصوف بود ، بخش اعظم مذهب رسمى اثنى عشرى را شكل نمىداد ، چون حتى اگر مسأله تقيه را در سده پسين دوره صفوى در نظر بگيريم متوجه مىشويم كه تا چه پايه از تصوف دور بوده است يعنى نه‌فقط به لحاظ درونى و باطنى كه استتار مواضع افراطى را ايجاب مىكرد ، بلكه از حيث ظاهرى هم كه شامل گروههاى اقليتى از اهل تسنن مىشد و تصوف را به سبب رهايى از قربانى شدن كه اغلب مسأله مالى و گاهى اوقات هم سياسى بود ، پذيرفته بودند . معروف است كه حتى در بين ملازمان بلافصل عباس در قزوين اهل سنت وجود داشتند و همچنين است در همدان كه در سال 1017 / 1608 اقدامات شديدى توسط خود