دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )

314

تاريخ ايران ( دوره تيموريان ) ( فارسي )

بدعتى نهفته بود و حتى سفسطه‌اى مستتر بود . ولى چيزى نگذشت كه احتياط كنار گذاشته شد ، چون به دنبال آزمون دوره‌اى از ظهور به وقوع نپيوست و محمد بن فلاح اعلام كرد كه وى حجاب مهدى است و حال آنكه پسر او على گام را فراتر گذاشت و خود را خدا اعلام كرد و براى اين كار از يكى از قياسهاى صورى خاص نهضتهاى افراطى ( غلوّ ) بهره جست : مهدى ، على است ؛ على ، خداست ؛ من مهدى هستم ، على هستم ؛ من خدايم . به هرحال واقعيتى كه روى زمين مىماند اين بود كه مقدمه و فرضيه مذهبى يكى بود ؛ گواينكه موقعيت مربوط به پدر و پسر متفاوت مىنمود ( محمد بن فلاح در مكاتباتش با پيربداق از اخلاق و رفتار پسرش پوزش طلبيد و موقعيت و مقام خود را با على مقايسه كرد كه به ابوبكر اجازه داد مقامى را كسب كند كه شايسته آن نبود و نيز خود را نظير خدا دانست كه به‌رغم پيش‌نگريها و علم به غيب نامتناهىاش ، ابليس را نيز خلق كرد ) . اين مفهوم از مهدى بر پايه تمايز روشن بين شخصيت تاريخى و طبيعت ماوراءالطبيعى او بود و روشنى و وضوح او در حوزه اصطلاح‌شناسى با اصالت شيوه تفكر مشعشع مطابقت داشت . طبق اين تفكر امام دوازدهم به گونه نوعى مقوله زنده مىشد و همچنين درمىگذشت و پس از درگذشت محمد بن حسن عسكرى « غايب » نمىشد ؛ و طبق اين تفكر فرق واقعى بين او و پيامبر و بين او و ساير ائمه موجود نبود . همه آنان دوازده امام بودند ، و مرگ واقعى هركدام در جاى خود چيزى نبود ، الّا غيبت در ساحت مفهومى كه وجودشان از آن ريشه مىگرفت . بنابراين قابل پيش‌بينى بود كه همهء آنان برخواهند گشت چون ذات امام تغييرناپذير بوده و حال آنكه كالبد وجودى او قابل تغيير است . به عبارت ديگر ، وظيفه و كردوكار الهى در چرخه واقعى نبوت در سلسله‌اى بيان مىشود كه به امام يازدهم مىپيوندد و حال آنكه وظيفه تفويضى امام دوازدهم ( يعنى برگشت مقتدرانه و عالى ) حال در حجاب او - محمد بن فلاح - متحقق شده است . گذار و انتقالى كه على انجامش داد يعنى در ادعاى اينكه ذات اصل ماوراءالطبيعى امام است ، به ظاهر مرحله رمزآميزى آن چيزى بود كه پدرش آن را آشكارا تبليغ مىكرد . نه اينكه بسط و توسعه افراطى مفهومى كه از آن مايه گرفته بود . على براى تحقق آن ، آرامگاه على بن ابى طالب را غارت و تخريب كرد و بر پدرش بود كه غاليان را به شدت گوشمالى دهد ( حتى اگر از پيروان خود او باشند ) به شيوه‌اى كه يادآور عقايد خوارج بود . ( نكته شايان توجه آنكه اين محافظ دقيق شريعت ، ادعيه‌اى نيز براى زيارت خود ترتيب داد كه براساس ادعيه اماميه كهن بود ) . نكته گفتنى ديگر اينكه مسيح قرآنى در اين بينش تفسيرى از امام جذب گرديد . داستانهاى عجيب و غريبى راجع به اينكه مسيحيان مسيح مرده را مىستايند - تو گويى كه شخصيت واقعى يعنى مادى است - بر سر زبانها افتاد . به عكس ، قرآن از مسيح ، داستانى كه مبتنى بر جاودانگى او