ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
690
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
داد . چندى بعد بدر بار ديگر عصيان ورزيد . لشكرى به دفع او رفت بدر بگريخت . قرط از پى ايشان بتاخت بسيارى قتل و تاراج كرد و جمع كثيرى از مردانشان را به قتل آورد و جمعى را حبس كرد . پس از اين شكست ، بعضى ياران بدر از او بازگشتند و به پسر عمش پيوستند . بعضى نيز امان خواستند و امان يافتند . بعضى نيز زندانى شدند . باقى به عهده گرفتند كه خراج بپردازند . بدر نيز امان خواست ولى پذيرفته نشد . بدر به ناحيهء صعيد رفت . لشكر از پى او رفتند . بدر بگريخت و همهء اموال و احياء او به غارت رفت . بدر به برقه رفت و به ابو ذئب پناهنده شد . او نيز پناهش داد و كار بحيره به صلاح آمد . قرط بن عمر توانست خراج آن ديار گرد آورد . بدر نزد ابو ذئب بماند . گاهگاهى در ميان احياء و واحهها آشكار مىشد . تا سال 789 كه جمعى كه درصدد انتقام و قصاص از او بودند بيافتند و بكشتندش . او نيز عبرت ديگران گرديد . و اللّه تعالى اعلم . كشته شدن بركه در زندان و قصاص ابن عرام به قتل او امير بركه در ايام امارتش خليل بن عرام را سمت استاد الدار داده بود سپس او را به تصرف در اموال متهم كرد و مورد عتاب قرار داد و به خواريش افگند و به شكنجهاش كشيد و اموال او مصادره كرد . پس از چندى آزادش كرد و او همچنان كينهء او به دل مىداشت قضا را بركه خود دچار بلاها شد و بند برنهاده به زندان اسكندريهاش فرستادند . ابن عرام جانشين او شد و همهء سعيش آن بود كه خون بركه بريزد . اين عرام يك بار به قاهره آمد و از اينكه امير بركه در زندان اسكندريه بود شفاعت كرد و از عواقب اين عمل بيم داد و بازگشت . در همه اين احوال مرتكب حيله و دغل مىشد . عاقبت كينهاى كه از بركه در دل داشت او را به كشتن بركه وادار كرد . چون شب تاريك شد چند تن مردان مسلح به زندان داخل شدند و بركه را به قتل رسانيدند . مىپنداشت كه او را اجازهء چنين كارى دادهاند . چون خبر قتل بركه به سرپرست دولت ، يعنى امير برقوق رسيد و مماليك بركه به شكايت نزد او آمدند خواست ابن عرام را بخواند و بازخواست كند . آنگاه دواتدار خود امير يونس را براى كشف واقعيت و احضار ابن عرام به اسكندريه فرستاد . امير يونس ، ابن عرام را بند برنهاد و بياورد و برقوق را از عمل شنيعى كه مرتكب شده بود آگاه كرد . برقوق سوگند خورد كه او را به عوض بركه خواهد كشت . پس او را در اواسط رجب سال 782 بر در قلعه آوردند و تازيانه زدند . سپس بر شترى سوار كردند و در شهر بگردانيدند . چون به سوق الخيل رسيد مماليك بركه برسيدند و با شمشير قطعه قطعهاش كردند چنان كه هر پاره از پيكر او به جايى افتاد و اين موعظهاى است براى كسانى كه پند مىگيرند . اعاذنا اللّه من درك الشقاء و سوء القضاء و شماتة الاعداء . پايان .