ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
502
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
مماليك اسدى كه در سپاه مصرند دل با الافضل دارند و مىترسيم كه عاقبت تو را براندازند . مصلحت اين است كه لشكر ببرى و دمشق را بستانى . از اين رو در سال 590 الملك العزيز به قصد گرفتن دمشق ، لشكر در حركت آورد . الملك الافضل در اعمال جزيره بود . خود نزد عمش الملك العادل ابو بكر رفت و او را بياورد . الملك الظاهر غازى بن صلاح الدين صاحب حلب و ناصر الدين محمد بن تقى الدين عمر بن شاهنشاه صاحب حماة و شيركوه بن محمد بن شيركوه صاحب حمص و عساكر موصل گرد آمدند و به يارى او به دمشق رفتند . الملك العزيز را در عزم فتورى پديد آمد و پس از گفتگوهايى كار صلح بر آن قرار گرفت كه قدس و اعمال فلسطين از آن الملك العزيز عثمان باشد و جبله و لاذقيه از آن الملك الظاهر غازى صاحب حلب و دمشق و طبريه و غور نيز در دست الملك الافضل على باقى بماند و نيز مقرر شد كه العادل در مصر بماند و امور دولت را بگرداند زيرا مصر پيش از اين اقطاع او بود . بدين قرار صلح برقرار شد و العزيز به مصر بازگرديد و ديگران نيز به بلاد خود رفتند . و اللّه تعالى اعلم . محاصرهء العزيز بار ديگر دمشق را و به هزيمت رفتن او چون الملك العزيز به مصر بازگرديد ، موالى صلاح الدين بار ديگر او را به جنگ با برادرش برانگيختند . او نيز در سال 591 لشكر ببرد و دمشق را محاصره كرد . الملك الافضل على از دمشق به نزد عم خود الملك العادل رفت و با او در قلعهء جعبر ديدار كرد . سپس نزد برادرش الملك الظاهر غازى به حلب شد و از آن دو يارى خواست . چون به دمشق آمد ، ديد كه عمش الملك العادل پيش از او وارد دمشق شده . آنگاه چنان نهادند كه مصر از آن الملك الافضل على باشد و دمشق از آن الملك العادل . الملك العزيز عثمان تا نزديكى دمشق پيش آمد . كردان و موالى شيركوه با او دل بد داشتند و به الافضل گرايش داشتند . سردار اين مخالفان سيف الدين ايازكوش ، از مماليك و ابو الهيجاء السمين بود از كردان . اينان به الافضل نهانى پيام دادند كه اگر به نبرد العزيز بيرون آيد آنان به هزيمت خواهند رفت . چون الافضل با برادر روبرو شد آن دو به هزيمت شدند و العزيز نيز به هزيمت رفته به مصر بازگرديد . الملك الافضل عم خود الملك العادل را به قدس فرستاد و آن را از نايب العزيز بستد و از پى او به مصر راند . همه سپاهيان گرد الافضل را گرفته بودند . چون الملك العادل چنان ديد به شك افتاد كه مبادا چون به مصر رسيدند به عهد خود وفا نكند و دست او به دمشق نرسد . اين بود كه در نهان به الملك العزيز پيام داد كه پايدارى كند و گروهى از لشكر خود را به نگهبانى شهر بلبيس گذارد و به عهده گرفت كه الملك الافضل و ديگران را از نبرد