ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
501
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
صلاح الدين با برادرش الافضل در بصرى بود و سابق الدين عثمان بن الدايه در شيزر بود . الملك العادل ابو بكر بن ايوب ، در كرك و شوبك بود . چون خبر وفات صلاح الدين به الملك العادل رسيد در كرك ماند . الملك الافضل او را به دمشق فراخواند و او اجابت نكرد . او نيز بار ديگر پيام داد و او را از پسر برادرش الملك العزيز فرمانرواى مصر و از اتابك عز الدين صاحب موصل بترسانيد و گفت عز الدين آهنگ بلاد جزيره را دارد و وعده داد كه در برابر او ياريش خواهد كرد . آنگاه رسولى كه از سوى الملك الافضل آمده بود او را گفت كه اگر نزد الملك الافضل به دمشق روى با تو مىآيم و اگر نيايى نزد الملك العزيز مىروم و به آنچه او اختيار كند با او پيمان مىبندم . با اين سخن الملك العادل بيمناك شد و نزد الافضل به دمشق رفت . الافضل او را به اكرام درآورد و آذوقه و سلاح و لشكر داد تا برود و اتابك عز الدين صاحب موصل را از بلاد جزيره براند . الملك الافضل به فرمانرواى حمص و فرمانرواى حماة نيز نوشت و از آنان خواست كه لشكرهايى همراه الملك العادل كنند . العادل با سپاه از فرات گذشت و در نواحى رها اقامت گزيد . عز الدين مسعود بن مودود صاحب موصل را چون خبر وفات صلاح الدين رسيد ، عزم آن كرد كه لشكر به بلاد جزيره و حران و رها و ديگر متصرفات الملك العادل كشد و آنها را بازپس گيرد . ولى مجاهد الدين قايماز كه اتابك دولت او بود او را عيب مىكرد و ملامت مىنمود و از روابط دوستانه ميان الملك العادل و برادرزادهاش سخن مىگفت . در اين احوال خبر رسيد كه الملك العادل در حران است . سپس نامه رسيد كه الملك الافضل بعد از پدرش صلاح الدين به حكومت رسيده است و مردم همه سر بر فرمان او نهادهاند . عز الدين به ملوك اطراف چون صاحب سنجار و صاحب ماردين نامه نوشت و از آنان يارى خواست . برادرش از نصيبين نزد او آمد و همراه او روانهء رها گرديد . عز الدين مسعود در راه بيمار شد و به موصل بازگرديد و در اول رجب سال 589 درگذشت و الملك العادل بر قلمرو خود در بلاد جزيره بىهيچ معارضى بماند . و اللّه تعالى ينصر من يشاء من عباده . حركت الملك العزيز از مصر و محاصره كردن او الملك الافضل را در دمشق و تقسيم كردن آن دو ولايات را ميان خود الملك العزيز عثمان بن صلاح الدين در مصر استقرار يافت . موالى پدرش از برادرش الملك الافضل على رويگردان بودند . رؤساى اين موالى در اين ايام فخر الدين اياز چركس [ ( 1 ) ] و قراجا بودند . اينان همواره او را از برادرش الافضل مىترسانيدند و مىگفتند كه كردان و
--> [ ( 1 ) ] متن : جهاركس .