ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
486
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
رسيد ، يارانش اشاره مىكردند كه لشكر روان دارد تا فرنگان را يارى تحصن نباشد ولى او به سبب بيماريش چنان نكرد و فرنگان چنان كه مىخواستند آماده دفاع و پيكار شدند . مردم عكا هر روز از شهر بيرون آمدند و جنگى مىكردند و بازمىگشتند . و اللّه تعالى اعلم . بازگشت صلاح الدين به محاصرهء فرنگان در عكا الملك العادل ابو بكر بن ايوب در نيمهء ماه شوال 585 با سپاه مصر به عكا برسيد . جمع كثيرى از جنگجويان و بسيارى از ساز و برگ نبرد به همراه داشت . پس از او ناوگان جنگى مصر به سردارى امير لؤلؤ آشكار شد . قضا را امير لؤلؤ به يكى از كشتيهاى بزرگ فرنگان رسيد آن را به غنيمت گرفت و اموال بسيار فراچنگ آورد و كشتى را به عكا برد . در اين ايام صلاح الدين از بيمارى خود شفا يافته بود و در جزيره اقامت گزيده بود تا زمستان بگذرد . فرنگان شنيدند كه صلاح الدين به سوى ايشان خواهد آمد . پيشدستى كرده بناگاه بر افواج مسلمانان كه در مقابلشان قرار داشتند ، زدند و هر دو گروه دل بر هلاك نهادند و خلق كثيرى به قتل رسيد . اين واقعه در ماه صفر سال 586 اتفاق افتاد . براى صلاح الدين از دمشق و حمص و حماه لشكرها در رسيدند و او از جزيره به تل كيسان رفت و با فرنگان هر روز جنگى مىكرد ، باشد كه آنان را از قتال با مسلمانانى كه در عكا بودند بازدارد . فرنگان با اين دو گروه نبرد مىكردند و خسته نمىشدند . فرنگان در مدت اقامتشان در عكا سه برج چوبى ، هر برج به ارتفاع شصت ذراع ساخته بودند و هر برجى را پنج طبقه بود . آنها را در چرم گرفته بودند و با داروهايى كه آتش در آنها اثر نداشت آغشته كرده بودند و مردان جنگى را در آنها جاى داده بودند و از سه طرف به شهر نزديك كرده بودند . آنگاه در بيستم ماه ربيع الاول سال 586 برجها را نزديك باروها آوردند و مدافعان را از سر بارو دور كردند و به انباشتن خندق پرداختند و نزديك شد كه بر شهر چيره شوند . مردم عكا كسى را برگزيدند كه شناكنان از دريا بگذرد و حال ايشان با صلاح الدين بگويد . صلاح الدين لشكر در حركت آورد و جنگى سخت را آغاز كرد ولى بيم آن داشت كه بر مردم شهر آسيبى عظيم رسد . اين نبرد سه روز مدت گرفت . فرنگان در دو جبهه مىجنگيدند و مردم شهر از دفع برجها عاجز آمدند بارها نفط اندازان آتش افكندند ولى هيچ اثرى نبخشيد . در آنجا مردى بود از اهل دمشق كه در كار نفط اندازى تجربهها اندوخته بود او عقاقيرى ترتيب داد و نزد قراقوش حاكم عكا رفت و دارويى كه ساخته بود به او داد و گفت با منجنيقى اين دارو به يكى از برجها بيفكند ، ناگاه برج مشتعل شد . سپس ديگى پر از آن ماده پرتاب كردند و پس از آن ديگى ديگر . برج سراسر آتش گرفت و با هر كس كه در آن بود بسوخت . با ديگر برجها نيز چنين كردند . مردم شهر شادمان شدند و از اين ورطهء هولناك برهيدند . صلاح الدين فرمود تا آن