ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

432

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

وفات اسد الدين شيركوه و امارت برادرزاده‌اش صلاح الدين اسد الدين شيركوه در اواخر ماه جمادى الاخر سال 564 پس از دو ماه وزارت درگذشت چون مرگش فرا رسيد يكى از حواشى خود بهاء الدين قراقوش را گفت : « سپاس خداى را كه در اين سرزمين به آنچه مىخواستيم رسيديم و مردم از ما راضى هستند . از باروهاى قاهره دور نشويد و در نبردهاى دريايى افراط مكنيد . » چون اسد الدين شيركوه ديده بر هم نهاد ، امرايى كه با او بودند چون عين الدولة الياروقى و قطب الدين و سيف الدين المشطوب هكارى و قطب الدين ينال بن حسان المنبجى و شهاب الدين الحارمى ، كه دايى صلاح الدين بود ، هر يك را هواى جانشينى او بر مسند وزارت در سر افتاد و براى غلبه بر ديگرى دست به توطئه و اقدام زد . درباريان خليفه و خواص دولت نيز به مشورت پرداختند . جوهر ، اشارت كرد كه مسند وزارت خالى بماند و سه هزار تن از لشكريان غز به سردارى قراقوش برگزيده شوند و جانب شرقى به اقطاع ايشان داده شود تا از تعرض فرنگان جلوگيرند و نبايد كسى انتخاب شود كه بر خليفه فرمان راند ، بلكه ميان او و مردم شخصى به عنوان رابط - چنان كه مرسوم است - انتخاب شود ، اما ديگران رأى دادند كه صلاح الدين به جاى عم خود برگزيده شود مردم نيز فرمانبردار او هستند . قاضى الفاضل خواه و ناخواه اين را بپذيرفت يكى به سبب حيا از صلاح الدين و يكى بدان سبب كه صلاح الدين جوانى تازهء سال بود و احتمال تحكم و استبداد او نمىرفت بر خلاف ديگر ياران اسد الدين . پس خليفه صلاح الدين را فراخواند و خلعت پوشانيد و او را الملك الناصر لقب داد . ميان ياران او در فرمانبردارى از او اختلاف افتاد . بيشتر آنها كه وزارت را براى خود مىخواستند سر به فرمان او نياوردند . فقيه عيسى الهكارى به او گرويد و ديگران را نيز با خود هم رأى نمود . جز عين الدولة الياروقى كه نزد نور الدين محمود به شام بازگرديد . صلاح الدين در مصر جاى پاى نيك استوار كرد و خود را همواره نايب نور الدين قلمداد مىكرد و نور الدين او را در نامه‌ها امير اسفهسالار خطاب مىنمود و همواره او را با ديگر امراى مصر در خطاب شريك مىساخت و مىنوشت امير اسفهسالار و ديگر اميران مصر چنين و چنان كنند . صلاح الدين مردى خوشرو و نيكو معاشرت بود . مردم را به خود جلب مىكرد و از بذل مال دريغ نمىورزيد تا آنجا كه در دلهاى مردم جاى گرفت و كم كم كار العاضد لدين اللّه روى در ضعف نهاد . سپس از نور الدين خواست برادران و خاندان او را از شام به مصر فرستد . او نيز بفرستاد و كارش استقامت يافت و ستارهء اقبالش تابيدن گرفت . و اللّه تعالى ولى التوفيق .