ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

418

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

حبس كرد . چند سال در زندان بماند و هم در زندان هلاك شد . چون صاحب آمد به اطاعت درآمد ، الملك الاشرف از حران به دنيسر آمد و همراه با صاحب آمد ماردين را محاصره نمود . رسولان ميان او و صاحب ماردين به آمد و شد پرداختند ، قرار بر آن شد كه رأس العين را كه الملك الاشرف به صاحب ماردين به اقطاع داده بود ، به او بازپس دهد و سىهزار دينار نيز بدهد و صاحب آمد موزر از بلاد شبختان ( ؟ ) را به عوض بستاند بدين طريق صلح ميان دو جانب برقرار شد . الملك الاشرف از دنيسر به نصيبين آمد كه به موصل رود . رسولان صاحب سنجار ، فرخ شاه بن زنگى ، در راه به ديدار او آمدند ، مىخواستند سنجار را تسليم او كنند و در عوض رقه را بستانند . سبب آن بود كه بدر الدين لؤلؤ تل اعفر را گرفته بود و او سخت بيمناك شده بود . از ديگر سو بدان سبب كه برادر خود را كشته بود - چنان كه گفتيم - مردم از او نفرت داشتند . الملك الاشرف اجابت كرد و رقه را به او داد و در ماه جمادى الاولاى سال 617 سنجار را بگرفت . او نيز با اهل و عشيرهء خويش به رقه رفت . و فرمانروايى خاندان زنگى پس از نود و چهار سال در سنجار ، پايان يافت . و البقاء للّه وحده . صلح الملك الاشرف موسى بن الملك العادل با مظفر الدين چون الملك الاشرف سنجار را گرفت به موصل راند تا از آن عبور كند . در آنجا رسولان خليفه الناصر لدين اللّه و مظفر الدين صاحب اربل بيامدند تا عقد صلح بندند و بخواهند كه قلعه‌هايى را كه متعلق به موصل بوده است به صاحب آن بدر الدين لؤلؤ بازپس دهد جز قلعهء عماديه كه در دست زنگى باقى مىماند . در اين باب دو ماه گفتگو شد و كار به جايى نرسيد . پس الملك الاشرف آهنگ مظفر الدين صاحب اربل نمود تا نزديكى رود زاب [ به قريه سلاميه ] رسيد . مظفر الدين نيز از اربل آمده در آنجا فرود آمده بود . بار ديگر رسولان به آمد و شد پرداختند . سپاهيان و مردم از اين پيكار ملول شده بودند . ناصر الدين صاحب آمد نزد مظفر الدين بود ، اشارت كرد كه آنچه مىخواهند بپذيرد . او نيز بپذيرفت و مصالحه برقرار شد و براى تسليم قلعه‌ها مدتى معين گرديد و در اين مدت زنگى به گروگان نزد الملك الاشرف بود . قلعهء عقر و شوش را نيز كه از آن زنگى بود نواب الملك الاشرف به گروگان گرفتند . الملك الاشرف در رمضان سال 617 به سنجار بازگرديد و براى گرفتن قلعه‌ها كسانى را بفرستاد . سپاهيانى كه در آن قلعه‌ها بودند از تسليم سر برتافتند و مدت نيز به پايان آمد . عماد الدين زنگى به شهاب الدين غازى پسر الملك العادل پناه برد و به خدمت او درآمد . او نيز برادر خود الملك الاشرف را با او بر سر مهر آورد تا آزادش نمود و قلعه‌هاى شوش و عقر را به او بازپس داد و نواب خود را از آن دو قلعه فراخواند . بدر الدين لؤلؤ شنيد كه الملك الاشرف را به قلعهء تل اعفر علاقه است ، زيرا آن قلعه