ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
232
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
ابن اثير گويد : يكى از موالى قيمرى نزد سلطان گريخته بود . چون سلطان خلاط را بگرفت از او خواست كه اجازت دهد تا انتقام خود از مولايش بگيرد . سلطان نيز حسام الدين را تسليم او كرد . او نيز به قتلش آورد . آنگاه سه روز شهر را تاراج كرد . نسوى گويد : حسام الدين قيمرى [ 1 ] كه در خانهء خود محبوس بود بحيلت بگريخت و سلطان پس از فرار او اسد بن عبد اللّه مهرانى را بكشت . آنگاه خلاط را به امراى خود اقطاع داد و بازگرديد . و اللّه تعالى ولى التوفيق . واقعهء سلطان جلال الدين با الملك الاشرف و كيقباد و منهزم شدن او چون سلطان جلال الدين بر خلاط مستولى شد ، الملك الاشرف از دمشق بسيج لشكر كرد او پادشاه دمشق بود و اينك با لشكريان جزيره و شام به جنگ جلال الدين مىآمد . اين واقعه در سال 627 بود . علاء الدين كيقباد صاحب بلاد روم او را در سيواس بديد . علاء الدين كيقباد از پيوستن ركن الدين جهانشاه بن طغرل پسر عم خود به سلطان جلال الدين بيمناك بود ، زيرا ميان او و پسر عمش عداوت بود . الملك الاشرف و علاء الدين كيقباد از سيواس در حركت آمدند . بر مقدمهء لشكر الملك الاشرف عز الدين عمر بن على از امراى حلب - از كردان هكارى - فرمان مىراند . او را در سياست آوازهاى بلند بود . چون دو لشكر روبرو شدند . عز الدين كه به مقدمه فرمان مىراند حمله كرد . لشكر سلطان منهزم شد و سلطان به خلاط باز گرديد . وزير ، شرف الملك در ملازگرد بود و آنجا را در محاصره داشت . به سلطان پيوست و هر دو به آذربايجان حركت كردند . در اين نبرد ركن الدين جهانشاه بن طغرل اسير شد . او را نزد پسر عمش علاء الدين كيقباد آوردند . علاء الدين او را به ارزن الروم برد و ارزن الروم و ديگر اعمالش را از او بستد . الملك الاشرف به خلاط آمد ، آنجا را از مردم تهى يافت . سلطان جلال الدين به آذربايجان رفت و در خوى قرار گرفت و بعضى به موقان افتادند . آنگاه شمس الدين تكريتى به رسالت از سوى الملك الاشرف بيامد و ميان او و سلطان پيمان صلح بسته شد . علاء الدين كيقباد صاحب روم نيز بيامد و در پيمان صلح شركت جست سلطان علاوه بر خلاط سرمارى [ 2 ] را نيز به آنان تسليم كرد . و اللّه تعالى اعلم . ذكر حوادثى كه در ايام محاصرهء خلاط رخ داد يكى : آمدن نصرة الدين اسپهبد صاحب جبل ، كه خواهر پدرى اوترخان را به زنى داشت و اوترخان در خدمت سلطان بود . سلطان به تحريك اوترخان او را دربند كشيد و او
--> [ ( 1 ) ] متن : قمهرى . [ ( 2 ) ] متن : سرمنرأى .