ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

231

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

تا خواستار صلح شدند و مالى پرداختند . سلطان از آنجا رهسپار خلاط شد . و اللّه اعلم . حركت سلطان به خلاط و محاصرهء آن چون سلطان از كار قلاع گرج بپرداخت بنه و اثقال خود را از راه قاقزوان [ 1 ] به خلاط فرستاد و خود به نخجوان رفت و بامداد بر سر گرجيان تاخت و مواشى و احشام آنان را پيش كرده ببرد . سپس چند روز درنگ كرده و كارهاى مردم خراسان و عراق گزارده شد تا براى محاصرهء خلاط فارغ البال باشد . نسوى منشى گويد : در اين روزها كه به نوشتن توقيعات مىگذرانيدم ، بيش از هزار دينار مداخل يافتم . پيش از آمدن سلطان لشكرهاى او به حدود خلاط رفته بودند و بر يك روزه راه در آنجا مقيم شده بودند تا آنگاه كه سلطان از نخجوان [ 2 ] به لشكر پيوست . در اين حال رسولى از سوى عز الدين ايبك ، كه نايب الملك الاشرف بود و به خلاط آمده و حسام الدين حاجب على را گرفته بود ، نزد او آمد . اين رسول عرضه داشت كه الملك الاشرف از آن رو مرا به دستگير كردن حاجب على فرمان داد كه او با بندگان سلطان ترك ادب كرده و پاى در ولايت او نهاده است . عز الدين - در پيام خود آورد كه الملك الاشرف اكنون خلاط را به من داده و فرموده است كه در طاعت سلطان باشم . او با اين بيان ملاطفت‌آميز مىخواست سلطان را از تصرف خلاط منصرف نمايد . ولى سخنان او فايدتى نكرد و سلطان از نيت تصرف خلاط منصرف نگرديد و گفت : تا حاجب على را به من تسليم نكنند صلح نخواهم كرد . چون رسول اين جواب بياورد حاجب على كشته شده بود . سلطان از آنجا در حركت آمده بعد از عيد فطر سال 620 در خلاط نزول نمود . آنگاه ركن الدين جهانشاه بن طغرل ، صاحب ارزن الروم نزد سلطان جلال الدين آمد . و همراه او ببود . سلطان خلاط را محاصره نمود و برگرد آن منجنيقها نصب فرمود و شهر را سخت در محاصره گرفت ، تا مردمش از شدت گرسنگى گريختند و به شهرهاى ديگر رفتند . در اين احوال [ اسماعيل ايوايى ] در نهان يكى از ياران خود را نزد سلطان فرستاد كه اگر در آذربايجان او را اقطاعى دهند شهر را تسليم خواهد كرد . سلطان نيز سلماس و چند قريهء ديگر را به اقطاع او داد . اسماعيل ايوايى شب هنگام جمعى از لشكر سلطان را از بارو فرا كشيد . اينان با جنگجويانى كه در شهر بودند به نبرد پرداختند و آنان را منهزم ساخته شهر را در تصرف آوردند و هر كه را در آنجا بود اسير كردند . از جملهء اسيرشدگان اسد بن عبد اللّه بود . عز الدين ايبك نايب خلاط به قلعه پناه برد . سلطان او را امان داد و او را به قلعه دزمار [ 3 ] حبس نمود . پس از چندى رسولان الملك الاشرف آمدند تا عقد صلح بندند . سلطان دستور داد ، عز الدين آيبك را در زندان به قتل رسانند تا در باب او شفاعتى نكنند .

--> [ ( 1 ) ] متن : قاقروان . [ ( 2 ) ] متن : نفجوان . [ ( 3 ) ] متن : درقان .