ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

115

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

به سلطان مسعود رسيد . در ماه شعبان سال 532 لشكر بر سر ايشان كشيد و منهزمشان ساخت و منكبرس را به اسارت گرفت و بكشت . پس از اين پيروزى سپاهيان سلطان براى تاراج پراكنده شدند . بوزابه و طغايرك كه در كنارى بودند ، چون وضع را چنان ديدند ، بناگاه حمله كردند . سلطان را ياراى پايدارى نبود ، گريخت . جمعى از امراى او چون صدقة بن دبيس صاحب حله عنتر بن [ 1 ] ابى العسكر و پسر اتابك قراسنقر صاحب آذربايجان را اسير كردند . بوزابه آنان را حبس كرد تا قتل منكبرس محقق شد . سلطان مسعود همچنان تا آذربايجان رفت و داود به همدان آمد و شهر را بگرفت . و الراشد نيز در همدان به او رسيد . بوزابه كه بزرگ آن قوم بود . اشارت كرد كه به فارس روند با او به فارس رفتند و بر آن مستولى شدند . چون سلجوق شاه كه در واسط بود خبر يافت كه برادرش سلطان مسعود ، شكست خورده و به آذربايجان رفته است ، او نيز به بغداد لشكر آورد تا شهر را تصرف كند . بغش شحنه [ 2 ] و نظر [ 3 ] خادم امير الحاج او را به شهر راه ندادند ، عياران در شهرها تاراج مىكردند چون شحنه به بغداد باز گرديد در كار ايشان مستأصل ماند . گاه بىگناهان را به جاى مجرمان سياست ميكرد . مردم بغداد شهر را رها كرده به موصل و ديگر شهرها مىرفتند . چون بوزابه فارس را گرفت ، با الراشد باللّه و ملك داود و خوارزمشاه به خوزستان بازگشتند و به نزديكى حويزه [ 4 ] رسيدند . سلطان مسعود به بغداد راند تا آنان را از رفتن به عراق باز دارد ، پس ملك داود به فارس بازگشت و خوارزمشاه به بلاد خود . الراشد تنها ماند و به اصفهان رفت . ناگاه جماعتى از خراسانيان كه در خدمت او بودند بر او حمله آوردند و در روز پانزدهم ماه رمضان سال 522 به هنگام قيلوله او را كشتند . خليفهء مخلوع را در خارج شهر همدان به خاك سپردند . در اواخر اين سال سلطان مسعود وزير خود ، كمال الدين ابو البركات بن سلمهء درگزينى را عزل كرد و كمال الدين محمد بن الحسن خازن را به جاى او گماشت . كمال الدين درگزينى مردى دانا و نيك‌سيرت بود . ستم از مردم دور كرد و از مالياتها فرو كاست كار دخل و خرج سلطان به دست گرفت و در خزانه اموالى گران گرد آورد و بر عمال و متصرفان سخت گرفت و خيانتهايشان را آشكار نمود . از اين رو ميان او و امرا خصومت افتاد و زبان بدگويان و ساعيان در حق او دراز شد . آنكه بيش از همه در برانداختن او سعى مىكرد قراسنقر فرمانرواى آذربايجان بود . او به سلطان پيام داد كه اگر درگزينى را از وزارت عزل نكند ، خود از طاعت بيرون خواهد رفت . خواص سلطان به قتل او اشارت كردند تا مبادا سبب فتنه‌اى شود سلطان نيز با آنكه از اين كار اكراه داشت او را بكشت و سرش را براى قراسنقر فرستاد و او خشنود شد .

--> [ ( 1 ) ] نمبتر بن ابى العساكر . [ ( 2 ) ] متن : النحت . [ ( 3 ) ] متن : نظم . [ ( 4 ) ] متن : جزيره