ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
92
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
پيمودن آن هشت روز مدت مىگرفت . از اين رو شتاب كرد و پيش از رسيدن لشكر سنجر خود را بر سر آب رسانيد . شمار سپاهيان سلطان محمود بن محمد سى هزار تن بود و از امراء بزرگ امير على بن عمر و منكبرس و اتابك غزغلى و پسران برسق و آقسنقر بخارى و قراجاساقى [ 1 ] نيز با هفتصد بار سلاح همراه او بودند . چون صفها راست كردند و نبرد آغاز شد ميمنه و ميسرهء سلطان سنجر به هزيمت رفت و او همچنان در قلب سپاه استوار ايستاده بود و سلطان محمود در برابر او بود . سلطان سنجر بناچار با فيل حمله كرد . سپاهيان سلطان محمود پاى به فرار نهادند و اتابك غزغلى اسير شد . اين غزغلى به سلطان سنجر نامه نوشته بود كه من برادرزادهات را نزد تو مىآورم . سلطان او را بسى سرزنش كرد سپس به قتلش آورد . سلطان سنجر به خيمههاى سلطان محمود وارد شد . يارانش گرد او جمع شدند . محمود از مهلكه جان به در برد . دبيس بن صدقه نزد المسترشد باللّه رسولى فرستاد كه خطبه به نام سنجر كنند . در اواخر جمادى الاخر سال 513 خطبه به نام سنجر شد و نام محمود از خطبه بيفتاد . چون سلطان سنجر قلت ياران خود و كثرت ياران محمود را مشاهده كرد نزد او كس فرستاد و خواستار صلح شد . آنكه او را بر اين كار تحريض مىكرد مادرش بود . محمود از صلح سربرمىتافت . برسقى كه از هنگام خروج ملك مسعود از بغداد ، در آذربايجان بود به سنجر پيوست . سنجر از همدان به كرج [ 2 ] رفت و بار ديگر در باب مصالحه به محمود نامه نوشت و وعده داد كه او را وليعهد خويش خواهد كرد . محمود اجابت كرد و بر اين پيمان بستند و سوگندان خوردند . محمود در ماه شعبان با هدايايى بزرگ نزد عم خود رفت و بر جدهء خود مادر سنجر فرود آمد . سنجر او را بنيكى پذيرا شد و پنج اسب عربى به او پيشكش كرد و به عمال خود در جميع بلاد نوشت كه پس از نام او در خطبه نام محمود را بياورند . به بغداد نيز نوشت و هر چه از بلاد او گرفته بود ، جز رى ، همه را به او باز پس داد و محمود بدين گونه در فرمان عمش سنجر در آمد . منكبرس از سوى سلطان محمود با عنوان شحنگى به بغداد رفت . دبيس بن صدقه كسانى را فرستاد تا او را از ورود به بغداد منع كنند . منكبرس بازگشت . چون ميان دو پادشاه صلح برقرار شد نزد سلطان رفت و از اينكه به رأى خود و بىاجازت او به شحنگى بغداد رفته است پوزشها خواست . چندى بعد حاجب ، على بن عمر را بر مرتبت در افزود و امرا نزد سلطان محمود زبان به سعايت او گشودند . سلطان محمود در دل گرفت كه او را فرو گيرد . حاجب بترسيد و به قلعهء [ برجين ميان بروجرد و كرج ] كه از آن او بود گريخت . اموال و اولاد او در اين قلعه بود
--> [ ( 1 ) ] متن : سانى . [ ( 2 ) ] متن : كرخ .