ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
69
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
مىدارم كه بر مرگ تو صبر كنم . اگر پيش از من از اين جهان رخت بربستى فرزندى عزيز را از دست دادهام و اگر پيروز شدى از پيروزىات شادمان مىشوم . اكنون برو تا بنگرم كه سرانجام تو چه خواهد بود . عبد اللّه گفت : خداوند پاداش خيرت دهاد ، مرا دعا نمىكنى ؟ مادر او را دعا كرد . عبد اللّه با او وداع نمود . چون او را در آغوش كشيد ديد كه زره بر تن پوشيده است . گفت : اين كار ، كار كسى نيست كه آهنگى چون آهنگ تو دارد . گفت : از آن رو آن را بر تن پوشيدهام كه بهتر از تو دفاع كنم . گفت : بدان نيازى نيست . عبد اللّه آن را از تن بر كند . مادر گفت : اينك دامن بر كمر زن . پسر چنان كرد و بيرون آمد و بر شاميان حملهاى سخت كرد و تنى چند را بكشت . ولى خود و يارانش ناتوان شدند . بعضى اشارت كردند كه بگريزد . گفت : بد رهبرى خواهم بود اگر قومى را به كشتن دهم و خود از كشته شدن بگريزم . مردم شام بر درهاى مسجد اجتماع كرده بودند . حجاج و طارق ، در ناحيهء ابطح بودند تا مروه . ابن الزبير گاه بر اينان حمله مىآورد و گاه بر آنان . و ابو صفوان عبد اللّه بن صفوان بن امية بن خلف را ندا مىداد و او از آن سوى ميدان جنگ ، پاسخش مىگفت . چون حجاج ديد كه سپاهيانش از حمله به او بيمناكند ، خود از اسب فرود آمد و به پرچمدار او كه در مقابلش ايستاده بود ، حمله كرد . عبد اللّه بن الزبير به يارى او شتافت و لشكر را از اطرافش تار و مار كرد . سپس بازگشت و در كنار مقام ، دو ركعت نماز بگزارد . سپاه حجاج به پرچمدار حمله نمودند و او را در نزديكى باب بنى شيبه كشتند و پرچم به دست مردان حجاج افتاد . ابن الزبير بار ديگر به قتال پرداخت و ابن مطيع نيز با او بود و جنگيد تا كشته شد . بعضى گويند زخم برداشت و پس از چند روز بمرد . گويند آن روز كه مىخواست كشته شود يارانش را فرا خواند و گفت : چهرههايتان را بگشاييد تا روى شما را ببينم - آنان مغفر داشتند - روى خود بگشودند . آنگاه گفت اى آل زبير از ضربت شمشيرها بيم به دل راه ندهيد زيرا رنج درمان جراحت از وارد آمدن آن بيشتر است . شمشيرهايتان را نگهداريد همچنانكه صورتهاى خود را حفظ مىكنيد . چشمانتان را بر هم نهيد تا برق شمشيرها را نبينيد و هر كس به هماورد خود پردازد و از پى من نگردد ، اگر مرا خواستيد ، من در خط نخستين هستم . سپس حمله آغاز كرد تا به حجون رسيد . در آنجا سنگى بر صورت او آمد و بشكست و خون جارى شد و در همان حال به سختى نبرد مىكرد ، تا كشته شد . و اين واقعه در ماه جمادى الاخر سال هفتاد و سه بود . چون سرش را نزد حجاج آوردند . سجدهء شكر به جاى آورد و مردم شام تكبير گفتند . حجاج و طارق بيامدند تا به سر كشتهء او رسيدند . حجاج سر او و سر عبد اللّه بن صفوان و سر عمارة بن عمرو بن حزم را نزد عبد الملك فرستاد و تن او را سرنگون بر كران راست حجون بياويخت . اسماء مادرش از حجاج خواست كه او را دفن كند ، حجاج نپذيرفت . عبد الملك ، حجاج را كه خواهش اسماء را نپذيرفته بود ، سرزنش كرد پس جسد او را به مادرش دادند .