ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
70
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
چون عبد اللّه بن الزبير كشته شد ، برادرش عروة بر مركبى تيزتك نشست و پيش از آن كه از جانب حجاج خبرى به عبد الملك برسد ، روانهء شام شد . عبد الملك به او خوش آمد گفت . و او را بر تخت خود بنشاند و سخن را به عبد اللّه كشانيد . عروه گفت : در مكه بود . گفت : چه مىكند ؟ گفت : كشته شد . عبد الملك به سجده افتاد . سپس عبد الملك را گفت كه حجاج جسم او را بر دار كرده است و خواست كه آن را به مادرش بازگردانند . عبد الملك گفت : چنين باد . و به حجاج نوشت و از بر دار كردن عبد اللّه ناخشنودى نمود . حجاج نيز جسد عبد اللّه را براى مادرش فرستاد . عروه خود بر آن نماز خواند و به خاكش سپرد . مادر نيز در همان نزديكىها بمرد . چون حجاج از كار ابن الزبير بپرداخت ، به مكه داخل شد . مردم مكه با او بيعت كردند . آنگاه فرمود تا مسجد الحرام را از سنگ و خون پاك كنند . و به مدينه رفت . مدينه نيز در زير فرمان او بود . دو ماه در مدينه بماند و به مردم مدينه بدىها كرد و گفت شما قاتلان عثمان هستيد . و بر دست جماعتى از صحابه با سرب مهر نهاد ، چنان كه با اهل ذمه چنين كنند . مىخواست كه آنان را خوار دارد . از آن جمله بودند : جابر بن عبد اللّه و انس بن مالك و سهل بن سعد . آنگاه به مكه بازگشت . در نكوهش مدينه ، از او سخنانى زشت نقل كردهاند كه خدا خود داند . گويند حكومت حجاج در مدينه و آنچه بر سر آن شهر آورد ، در سال هفتاد و چهار بود كه عبد الملك طارق را از آنجا عزل كرد و حكومت آن به حجاج داد . آنگاه حجاج آن قسمت از كعبه را كه عبد اللّه بن الزبير ساخته بود ، خراب كرد و حجر ابراهيم را كه ابن زبير داخل مسجد كرده بود ، در بيرون قرار داد يعنى بدان گونه كه در زمان رسول خدا ( ص ) بود . زيرا حديثى را كه ابن زبير از عايشه روايت كرده بود ، راست نمىپنداشت . چون به صحت آن حديث آگاه شد گفت اى كاش آن را به همان حال گذاشته بودم . حكومت مهلب و نبرد او با ازارقه چون عبد الملك ، خالد بن عبد اللّه از بصره عزل كرد و برادر خود بشر بن مروان را به جاى او فرستاد و كوفه را نيز ضميمهء حكومت او نمود او را گفت كه مهلب را به نبرد با ازارقه فرستد و او از مردم بصره هر كه را خواهد با خود ببرد و او را به حال خود گذارد و يكى از مردان شريف و معروف به سلحشورى و جنگاورى را با سپاهى گران از پى مهلب روانه نمايد و آنان خوارج را دنبال كنند تا همه را نابود سازند . مهلب جديع بن سعيد بن قبيصه را بفرستاد تا از ديوان جماعتى را برگزيند . اين كار بر بشر بن مروان گران آمد ، زيرا فرمان مهلب ، از سوى خود عبد الملك صدور يافته بود . پس كينهء او به دل گرفت و عبد الرحمان بن مخنف را فرا خواند و او را از منزلتى كه نزد او داشت ، آگاه كرد و گفت من ترا بر سپاه كوفه فرماندهى مىدهم كه به جنگ خوارج روى و مباد كه به سخن مهلب گوش فرا دهى يا به امر و نهى او گردن نهى . او نيز اظهار فرمانبردارى كرد . مهلب به رامهرمز