ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

68

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

بزد و لشكر شام قويدل شد . يكى از سنگ‌ها ، در برابر ابن الزبير بر زمين افتاد و او از جاى نشد و نبرد همچنان ادامه داشت تا آنجا كه در شهر قحطى افتاد و مردم گرسنه شدند و ابن الزبير اسب خود را بكشت و گوشت آن را ميان اصحابش تقسيم كرد . چنان قيمت‌ها بالا رفت كه هر ماكيانى را ده درهم و يك مد ذرت را به بيست درهم مىفروختند و در اين حال خانه‌هاى عبد اللّه بن الزبير پر از گندم و جو و ذرت و خرما بود و از آن به كسى چيزى نمىداد مگر آنقدر كه اصحابش را اندك رمقى دهد . چون محاصره آنان را از پاى درآورد و حجاج نيز برايشان امان فرستاده بود ده هزار تن از طاعت او بيرون رفتند و به حجاج پيوستند و از اطراف او پراكنده شدند . از جمله كسانى كه او را ترك گفتند ، پسران او حمزه و خبيب [ 1 ] بودند تنها پسر ديگرش به نام زبير با او بماند تا كشته شد . حجاج سپاه خود را به نبرد تحريض مىكرد و مىگفت بنگريد كه يارانش چه اندكند و چه ناتوان ، پيش بتازيد و سرزمين‌هاى ميان حجون و ابواء را پر كنيد . عبد اللّه ابن الزبير نزد مادر خود اسماء ( ذات النطاقين ، دختر ابو بكر ) آمد و گفت : اى مادر مردم مرا رها كردند ، حتى فرزندم . اين قوم هر چه بخواهم ، از دنياوى ، مرا ارزانى خواهند داشت ، تو چه مىگويى ؟ اسماء گفت : تو به خود از همه آگاهترى . اگر مىدانى كه بر حق هستى و مردم را به حق دعوت مىكنى ، پس بدان راه ، گام نه كه ياران تو به خاطر آن كشته شده‌اند و زمام اختيار خود به دست پسركان بنى اميه مده . اگر خواهان دنيا باشى پس چه بد بنده‌اى بوده‌اى ، خود و ياران خود را كه در راه تو كشته شدند ، هلاك كرده‌اى و اگر گويى كه من بر حق بودم و چون يارانم در كار سستى به خرج دادند من نيز ناتوان گشتم اين كار آزادگان و دينداران نيست ، مگر در دنيا چقدر خواهى زيست . كشته شدن نيكوتر است . گفت : اى مادر مىترسم مرا مثله كنند و بر دار نمايند . اسماء گفت : اى فرزند چون گوسفند ذبح شد از پوست كندن دردمند نشود . برو و از خداى يارى بجوى . پس عبد اللّه بر سر مادر بوسه داد و گفت : خود نيز چنين مىخواستم . و من براى چنين روزى برخاسته بودم . من به دنيا روى نياورده‌ام و مهر آن را در دل نداشته‌ام . و آنچه مرا به خروج واداشت چيزى جز آن نيست كه مىبينم محرمات خدا را حلال مىشمارند و ازين رو به خشم آمده‌ام . مىخواستم رأى تو را بدانم . تو نيز بر آگاهى من در افزودى . و من اى مادر ، امروز كشته مىشوم . غمگين مشو و كار را به خداوند واگذار . فرزند تو هرگز آهنگ منكرى ننمود و به عمد مرتكب گناهى نشد و از غدر و ستم بيزار بود . و در نظر من هيچ چيز از خشنودى خداوند من ، ستوده‌تر نبوده است . بار خدايا ، اين سخنان را براى تبرئه نفس خويش نمىگويم بلكه مىخواهم مادرم را بدان تسليت دهم . مادرش گفت : من اميد

--> [ ( 1 ) ] حبيب .