ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

63

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

عبيد اللّه سر از تنش بازگرفت . عبد الملك فرمان داد تا او و پسرش عيسى را در دير [ 1 ] جاثليق نزديك رود دجيل [ 2 ] به خاك سپردند اين واقعه در سال 71 ، اتفاق افتاد . پس از قتل مصعب ، عبد الملك سپاه عراق را به بيعت دعوت كرد . آنان نيز با او بيعت كردند عبد الملك به كوفه روان شد . چهل روز در نخيله اقامت گزيد و براى مردم سخن گفت . و نيكوكاران را وعده‌هاى نيك داد و بدكاران را تهديد نمود . سپس يحيى بن سعيد را از ميان قبيلهء جعفه فرا خواند . جعفىها خويشاوندان مادرى او بودند . يحيى بن سعيد را حاضر آوردند . عبد الملك او را امان داد . آنگاه برادر خود بشر بن مروان را حكومت كوفه داد و محمد بن عمير [ 3 ] را همدان و يزيد بن رؤيم [ 4 ] را رى و حكومت اصفهان - را با آن كه وعده داده بود - به كسى از آنان نداد . عبد اللّه بن يزيد بن اسد ، پدر خالد القسرى و يحيى بن معيوف [ 5 ] ، به على بن عبد اللّه بن عباس پناهنده شده بودند و هذيل بن زفر بن الحارث و عمرو بن زيد الحكمى به خالد بن يزيد بن معاويه . عبد الملك همه را امان داد . عمرو [ 6 ] بن حريث براى او غذايى ترتيب داد و او را به خورنق دعوت نمود و بار عام داد . مردم همه داخل شدند . چون عمرو بن حريث درآمد ، عبد الملك او را بر روى تخت خود نشاند . چون مردم طعام خوردند ، همراه عمرو در قصر به گردش پرداخت و از يك يك غرفه‌ها و سراىها مىپرسيد كه اين از آن كيست ؟ و او پاسخ مىداد . چون خبر حركت مصعب به عبد اللّه بن خازم رسيد ، آنگاه كه به نبرد عبد الملك خواست شد ، عبد اللّه پرسيد : آيا عمر بن عبيد اللّه بن معمر با او است ؟ گفتند : او در فارس است . پرسيد : مهلب ؟ گفتند : سرگرم نبرد با خوارج است . پرسيد : عباد بن الحصين [ 7 ] ؟ گفتند در بصره است . گفت : و من در خراسانم : خذينى و جرينى جعار [ 8 ] و ابشرى [ 9 ] * بلحم امرى لم يشهد اليوم ناصره عبد الملك سر مصعب را به كوفه و از آنجا به شام فرستاد و آن را در دمشق بياويختند . مىخواستند سر را در شهر بگردانند ولى زن عبد الملك ، عاتكه دختر يزيد بن معاويه نگذاشت . آن را غسل داد و به خاك سپرد . چون خبر قتل مصعب به مهلب رسيد او همچنان سرگرم نبرد با ازارقه بود . براى عبد الملك از مردم بيعت گرفت . و چون خبر قتل مصعب به برادرش عبد اللّه بن زبير رسيد براى مردم سخن گفت . و گفت : « سپاس خداى را كه آفرينش و فرمان به دست او است . پادشاهى را به هر كه خواهد بدهد و از هر كه خواهد بازگيرد . هر كه را خواهد ، عزت دهد و هر كه را خواهد ، ذلت بخشد . بدانيد . خداوند كسى را كه حق با او است خوار نمىسازد ، اگر چه همهء مردم به

--> [ ( 1 ) ] دار . [ ( 2 ) ] رحبيل . [ ( 3 ) ] نمير . [ ( 4 ) ] يزيد بن ورقاء . . . [ ( 5 ) ] معتوف . [ ( 6 ) ] عمر . [ ( 7 ) ] الحسين . [ ( 8 ) ] جهارا . [ ( 9 ) ] انشدى .