ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

62

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

به مصعب ملامت كرد و از اين كه به طاعت مردم شام آيند ، برحذر داشت . مردم عراق از فرمان قيس سر بر تافتند . چون دو لشكر به هم رسيدند ، عبد الملك نزد مصعب رسولى فرستاد و گفت : كار را به شورى وامىگذاريم . مصعب گفت : ميان ما جز شمشير نخواهد بود . عبد الملك برادر خود محمد بن مروان را پيش داشت و مصعب ابراهيم بن الاشتر را و او را با سپاهى كه از پىاش روانه كرد ، يارى داد . ابراهيم ، محمد را از جايش بجنبانيد ولى عبد الملك ، عبد اللّه بن يزيد بن معاويه را به يارىاش فرستاد و جنگ سخت شد ، و مسلم بن عمرو الباهلى پدر قتيبه كشته شد و او از اصحاب مصعب بود . مصعب نيز عتاب بن ورقاء را به يارى ابراهيم فرستاد ، ابراهيم را اين كار ناخوش آمد و گفت : تو را نگفتم كه عتاب يا كسانى همانند او را به يارى من نفرست ؟ . اين عتاب با عبد الملك بيعت كرده بود و مردم را به فرار دعوت كرد . چون او بگريخت ابن الاشتر پاى فشرد تا كشته شد . عبيد بن ميسره قاتل او سرش را براى عبد الملك فرستاد . مردم شام پيش راندند و مصعب خود به جنگ پرداخت . آنگاه سران مردم عراق را به نبرد فرا خواند ولى آنان از فرمان او سر بر تافتند و عذرها آوردند و در كار رزم درنگ بسيار نمودند . محمد بن مروان به مصعب نزديك شد و او را دعوت به تسليم و امان كرد و گفت كه مردم عراق او را فرو گذاشته‌اند ولى مصعب از امان خواستن و تسليم شدن سر بر تافت . محمد بن مروان ، آنگاه عيسى بن مصعب بن الزبير پسر او را ندا داد . پدر او را اذن ملاقات داد . محمد بن مروان او را امان مىداد . عيسى نزد پدر آمد و آنچه رفته بود بگفت . پدر گفت : آيا پندارى كه به عهد خود وفا كنند ؟ اگر خواهى كه نزد آنان روى چنان كن . عيسى گفت : آيا زنان قريش نخواهند گفت كه پدر را فرو گذاشت و خود را برهانيد ؟ مصعب گفت : پس نزد عمويت به مكه بازگرد و از آنچه عراقيان كرده‌اند او را آگاه ساز . مرا رها كن كه من از كشتگانم . عيسى گفت : من چيزى در باب تو به قريش نمىگويم . به بصره برو كه آنان در طاعت تو هستند يا نزد امير المؤمنين به مكه بازگرد . گفت : آيا قريش نخواهند گفت كه من گريخته‌ام ؟ سپس پسر را گفت : اى فرزند بر دشمن بتاز كه من از پى تو مىآيم . عيسى با جماعتى حمله كرد و از دو سو تيغ در يك ديگر نهادند . عيسى كشته شد . عبد الملك بار ديگر مصعب را ندا داد كه امان او بپذيرد . مصعب نپذيرفت و به خيمه خود بازگشت و حنوط كرد و خيمه‌ها را سرنگون نمود و به جنگ بيرون آمد و عبيد اللّه بن زياد بن ظبيان را فراخواند و دشنامش داد و بر او حمله آورد و زخمش زد . مردم عراق از گرد او پراكنده شدند ، چنان كه بيش از هفت تن با او نماند . مصعب زخم‌هاى بسيار برداشته بود . در اين حال عبيد اللّه بن زياد بن ظبيان بازگشت و او را بكشت و سرش را نزد عبد الملك آورد . عبد الملك هزار دينار او را پاداش داد . عبيد اللّه نستاند و گفت او را به انتقام خون برادرم كشته‌ام . برادر او راهزنى مىكرد و رئيس شرطهء مصعب او را كشته بود . و گويند آن كه مصعب را كشت ، زائدة بن قدامة الثقفى از اصحاب مختار بود . ولى