ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
52
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
از قصد تو آگاه شدم و دريافتم كه به اداى حق من وفا كردهاى . در نظر من دوست داشتنىترين كارها فرمانبردارى است ، تو نيز فرمان بردار باش و از ريختن خون مسلمانان دورى گزين . اگر آهنگ نبرد داشته باشم ، مردم به زودى گرد مرا خواهند گرفت و يارانى فراوان خواهم داشت ولى من از شما كناره گرفتهام و همچنان صبر مىكنم تا خدا كه بهترين داوران است ، داورى كند . » آنگاه ابن الزبير ، محمد بن الحنفيه و همه كسانى كه با او بودند از اهل بيت و شيعيان ، او را به بيعت خود فرا خواند . محمد سر بر تافت . ابن الزبير به سوى او كس فرستاد و بر او و بر آنان سخت گرفت . آنان نيز صبر پيشه كردند . پسر زبير نيز از آنان دست برداشت . چون مختار بر كوفه مستولى شد و شيعه دعوت محمد بن الحنفيه را آشكار ساخت ، ابن الزبير از آن بيمناك شد كه مبادا مردم به خلافت او راضى شوند . اين بود كه بار ديگر قصد آن كرد كه از محمد بيعت بستاند و او ياران او را به قتل تهديد كرد ، و در زمزم به حبس افكند و براىشان مهلتى معين نمود . محمد بن الحنفيه ماوقع را به مختار نوشت . مختار نيز شيعيان را بسيج كرد . و حدود هفتصد [ 1 ] تن از آنان را به سردارى ابو عبد اللّه الجدلى با چهار صد هزار دينار به مكه فرستاد . آنان در حالى كه چوبدستى در دست داشتند . به مسجد الحرام داخل شدند . چوبدست گرفته بودند كه با شمشير كشيده به حرم در نيايند - اينان ندا مىدادند : انتقام خون حسين . و بدين طريق به زمزم در آمدند و محمد بن الحنفيه را در حالى كه دو روز از مهلتش باقى مانده بود ، از بند رهانيدند . آنگاه از او اجازت خواستند كه به جنگ ابن الزبير روند . او گفت : جنگ در حرم را حرام مىدانم سپس باقى سپاه نيز برسيدند . ابن الزبير بيمناك شد . محمد بن الحنفيه به جانب شعب على رفت و در آنجا چهار هزار مرد بر او گرد آمدند و او آن مال را ميانشان تقسيم كرد . چون مختار كشته شد و كار ابن الزبير استوارى بيشتر يافت ، بار ديگر نزد محمد بن الحنفيه كس فرستاد و بيعت خواست . محمد بر جان خود بيمناك شد . اين بود كه به عبد الملك بن مروان نامه نوشت . عبد الملك از او خواست به شام رود و در آنجا درنگ كند تا كارها به سامان آيد و به او وعدههايى نيكو داد . محمد بن الحنفيه و يارانش ، روانهء شام شدند . چون به مدين رسيد ، خبر قتل عمرو [ 2 ] بن سعيد را شنيد . از آمدن خود پشيمان شد و به ايله رفت . در آنجا فضيلت و عبادت و زهد او بر مردم آشكار گشت . عبد الملك به او نامه نوشت و از او خواست كه با او بيعت كند . اما او سر بر تافت و به مكه بازگشت و در شعب ابى طالب جاى گرفت . ابن الزبير او را از مكه براند . محمد به طائف رفت . ابن عباس ، ابن الزبير را به سبب كارى كه از او سر زده بود ، ملامت كرد . سپس از نزد او برخاست و به طائف رفت . در آنجا
--> [ ( 1 ) ] سيصد . [ ( 2 ) ] عمر .