ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

39

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

خلافت معاوية بن يزيد پس از مرگ يزيد ، پسرش معاوية بن يزيد به خلافت رسيد . مدت خلافتش تا زمانى كه مرد ، چهل روز بود و به قولى دو ماه . او ابو يزيد و ابو ليلى كنيه داشت . چون مرگش فرا رسيد ، بنى اميه گرد آمدند و گفتند : يكى از افراد خاندانت را به جاى خود معين نماى . گفت : من لذت خلافت شما را نچشيده‌ام چسان وزر و و بال آن را به گردن گيرم . آنگاه گفت : بار خدايا ، من از اين خلافت بيزارم و خود را از آن به سويى مىكشم . بار خدايا ، من چونان اهل شورى هيچ كس را نمىيابم كه امر انتخاب خليفه را به آنان واگذارم تا يكى از ميان خود برگزينند . مادرش گفت : كاش من كهنه حيضى مىبودم و اين سخنان از تو نمىشنيدم . معاوية بن يزيد گفت : اى مادر ، كاش من خرقهء حيضى مىبودم و اين كار را به گردن نگرفته بودم . آيا بنى اميه از لذت خلافت شاد كام شوند و من كسانى را كه شايستهء اين مرتبت‌اند ، از مقامشان باز دارم و بار گناه بر گردن كشم . نه ، هرگز ، من از چنين خلافتى بيزارم . بعضى گويند او را مسموم كرده بودند . بعضى گويند به مرگ خود مرد . بعضى گويند بر او ضربتى نواختند و آن ضربت سبب مرگش شد . به هنگام مرگ بيست و دو سال داشت . او را در دمشق به خاك سپردند . بدين گونه امارت از خاندان حرب بيرون رفت زيرا در ميان آنان كسى نبود كه قصد فرا چنگ آوردن آن را داشته باشد و مردم نيز به آنان هيچ اميدى نداشتند . مردم عراق با ابن زبير بيعت كردند و او عبد اللّه بن مطيع العدوى را بر عراق امارت داد . مختار ابن زبير را گفت : من مردمى را مىشناسم كه اگر مردى نزد آنان رود كه او را رفق و علم هر دو باشد ، از ميانشان براى يارى تو سپاهى عظيم بيرون آيد كه سپاه شام را در هم شكند . عبد اللّه بن الزبير گفت : آنان چه كسانند ؟ مختار گفت : شيعيان بنى هاشم در كوفه . عبد اللّه گفت : آن مرد صاحب رفق و علم جز تو نيست . پس او را به كوفه فرستاد . مختار در يكى از نواحى كوفه فرود آمد و گريه و زارى بر طالبيين و شيعيان ايشان را آشكار نمود و مردم را به گرفتن